ظهور

نام کتاب: ظهور

نویسنده: علی موذنی

مترجم: -----

ناشر: کتاب نیستان

تعداد صفحات: 273

تاریخ نقد یا نظر: 4/12/1393

 

آقای «کریم صفایی» که از کتاب اولش به نام «ملاقات در شب آفتابی» استقبال خوبی شده، پیشنهادی برای نوشتن در مورد زندگی یک شهید دریافت می‌کند. آقای کرمانی که ناشر است این پیشنهاد را به آقای نویسنده می‌دهد. او برگه‌های خاطرات مربوط به «حاج یونس زنگی آبادی» که قرار است کتاب در مورد او نوشته شود را به آقای صفایی می‌دهد. آقای صفایی قصد دارد به روستای زنگی آباد در کرمان برود تا خانه و خانواده‌ی شهید را از نزدیک ببیند. او به روستا می‌رود و ... .

در اینجا لازم می‌دانم نکته‌ای را بگویم. آن هم اینکه آقای موذنی کتابی دارند به اسم «ملاقات در شب آفتابی» که شخصیت «کریم صفایی»‌ در آن کتاب نویسنده است و در مورد خاطرات جانبازان می‌نویسد. در این کتاب هم آقای موذنی از همین شخصیت بهره گرفته است.

کتاب روش جالبی دارد. نویسنده به گفتگو با خواننده می‌پردازد و وقایع را بیان می‌کند:

درست است. خودم هستم. کریم صفایی که با شما در یکی از شب‌های آفتابی این روزگار ملاقات کرده‌ام. عذر می‌خواهم اجازه بدهید به تلفن جواب بدهم:

-بله؟ الو...

مزاحت در این وقت شب مزاحمتی مضاعف است! (صفحه 7)

انگار یکی از خوانندگان فرمایشی دارند. بفرمایید خواهش می‌کنم.

خواننده: می‌خواستم در تایید فرمایش شما عرض کنم که اگر نبود تجربه کردن، چه بسا بشر هنوز به همان صورت ابتدایی خود زندگی می‌کرد و از این همه اختراع و اکتشاف که حاصل ضرب کنجکاوی و تجربه و خطر کردن است، خبری نبود...

کاملاً درست است، خواننده‌ی عزیز. از شما ممنونم و دستم را به سوی معرفتتان دراز می‌کنم. (صفحه 16)

می‌بینید که نویسنده با خوانندگان خیالی خود ارتباط برقرار کرده و حتی چند فصل از کتاب را به خانم «شورا الهی» که یکی از خوانندگانش و دختر شهید و نویسنده‌ای تازه کار است می‌دهد. در واقع نویسنده با انتخاب این سبک به جذابیت کتاب افزوده است. کتاب اصلاً خسته کننده نیست. هم سرگذشت شهید و هم شیوه نویسندگی نویسنده عواملی هستند که مانع از خسته شدن خواننده می‌شوند.

در رابطه با اسم کتاب هم باید بگویم که نویسنده داستان یعنی «کریم صفایی» شهید را بعضی مواقع به شکل پرنده می‌بیند. شهید حتی به او تلفن می‌زند و صحبت می‌کند. بعضی جاها در حاشیه‌ی دست نوشته نویسنده توضیحی می‌نویسد و در آخرِ کتاب خود را به دوستان و آشنایان و نویسنده که دور هم جمع شده بودند، نشان می‌دهد.

به نظر من همین نشان دادن آخر کتاب است که نویسنده آن را به ظهور معنی کرده است. عکس جلد روی کتاب هم که یک پرنده است، همان پرنده‌ای است که شهید خود را در قالب آن به نویسنده نشان داده.

 

اما یک نکته جالب:

وقتی کتاب را می‌خواندم و می‌دیدم که شهید این رفتارها را نشان می‌دهد مثلاً تلفن می‌کند یا می‌نویسد و یا به صورت پرنده در می‌آید و به نوعی با زنده‌ها ارتباط برقرار می‌کند، فکر می‌کردم که آیا واقعاً امکان دارد این اتفاق بیفتد؟

من کتاب را در تاریخ 28/11/1392 خریدم. یادم هست که پارسال قصد خرید کتاب‌های «کرشمه خسروانی» و «کمی دیرتر» آقای سید مهدی شجاعی از سایت را داشتم، گفتم خوب است یکی دو تا کتاب دیگر هم بخرم. یکی از آن‌ها همین کتاب ظهور بود. تاریخ دقیق خرید را هم به این خاطر بیان می‌کنم که وقتی من کتابی را می‌خرم بر روی آن تاریخ می‌زنم. در این یک سال بارها و بارها قصد کردم کتاب را بخوانم ولی به دلایلی این اتفاق نمی‌افتاد. تا اینکه چند روز پیش شروع به خواندن آن کردم.

امروز (4/12/1393) فقط به این خاطر به ایستگاه مترو میدان شهدای تهران رفتم تا از کتابفروشی آنجا چند کتاب برای عیدی خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌هایم بخرم. وقتی داشتم از ایستگاه خارج می‌شدم و از پله برقی بالا می‌آمدم، چشمم خورد به عکس شهیدانی که در آنجا نصب کرده بودند. همین‌جور که با  پله برقی بالا می‌آمدم، یکی یکی اسامی شهیدان را می‌خواندم ...، حاج یونس زنگی آبادی، ... . بسیار حیرت کردم. چرا که اصلاً فکر نمی‌کردم این شخص، شخصی واقعی باشد. فکر می‌کردم ساخته ذهن نویسنده باشد.

فکرش را بکنید: به طور اتفاقی یک کتاب را بخری ولی آن را نخوانی، پس از یک سال شروع کنی به خواندن، برای کاری خاص مجبور باشی راحت را کلی تغییر بدهی و ناگاه عکس شخصیت آن کتاب را بر روی دیوار ببینی. درست زمانی که در حال و هوای کتاب هستی و به این فکر می‌کنی که آیا ارتباط یک شهید با زنده‌ها امکان دارد؟

نمی‌دانم شاید توهم خودم باشد یا شاید خرافاتی باشم؛ ولی به نظر من این اتفاقات بدون دلیل نیست. شاید واقعاً نشانه‌ای بوده تا اینکه بدانم همانطور که نویسنده در آخرین جمله کتاب هم نوشته شهیدان «عند ربهم یرزقون...»‌اند. اگر خدا بخواهد و اذن بدهد همه چیز امکان پذیر است.

/ 10 نظر / 19 بازدید
سئو

وبلاگ زيباي داري موفق باشيد

ستاره

به نظر من کتابها دقیقا روزی معنوی ادم هستند و با توجه به حال ادم کتابایی به دستت میرسه

سمیرا

سلام آقا امین شرمنده وقت ندارم پستتونو کامل بخونم فقط ی چیز اون حرفی ک درمورد خودتون زدین کاملا اشتباهه شما هم خودت خوبی هم وبت

نگار

درود بر شما من به شخصه از مطالب و تصاوير ديدني كه در وبلاگ خود قرار مي دهيد بسيار لذت مي برم و ارزوي سر بلندي را برايتان دارم.[گل]

مطهره

سلاااامممم خیلی خوب بود ان شاء الله وقت کنم کامل بخونمش.[گل]

بهاره

اولا باید بگم که خیلی ناراحت شدم وقتی این حرفو ازتون شنیدم ثانیا آدم ها همونی هستن که می اندیشن پس وقتی خودتون در مورد خودت اینجوری فک می کن یعنی توقع دارید که دیگران هم همین فکرو داشته باشن در موردتون[عینک] ثالثا اگه می بینید من دیر میام چون واقعا فرصت نمی کنم بیام حتی نظرات خودم رو تایید کنم هیچ وبلاگ دیگه ای هم نمیرم ولی به محض اینکه بیام پیش همه میرم.

بهاره

حالا نظرم در مورد این پست: این اتفاق جالبی که براتون افتاد خیلی اوقات واس منم پیش میاد بعضی وقتا واقعا از تعجب شاخ در میارم. مثلا یه بار یاد یکی از دوستان دوران ابتدایی افتادم و گفتم الان داره چیکار میکنه؟! باورتون نمیشه روز بعدش بیرون دیدمش[تعجب] از این اتفاقات خیلی پیش میاد این کوچکترینش بود یه جور تله پاتی و تماس افکار و از اینجور چیزاست که تو روانشناسی هم اثبات شده[مغرور]

دنیای من

سلام امین آقا حرفهای دکتر بهار رو گوش کن:) آقا بدمون میاد و این حرفا چیه؟ سخت نگیر، من یکی که خیلی مشغله فکری دارم، گاهی وقتا میام پستها رو میخونم ولی تمرکز ندارم، یهو میبینم وسطاش رسیدم هیچی نفهمیدم و به علت ضیغ وقت نمیرسم دوباره بیام بخونم واسه همیت کامنت نمیذارم مگه ما چن تا داداش امین داریم؟؟!! این روزا داداش خودمم هم زنگ میزنه ازم گلایه میکنه که چرا خبرشو نمیگیرم:( کلا عفو کنید منو :(

بهاره

چرا اتفاقا ناراحت میشم منم ولی این در مورد شما صدق نمی کنه[نیشخند] راستی کلا ما ایرانی ها از دیدن فیلم و عکس خیلی لذت می بریم مخصوصا اگه خونوادگی باشه[هورا] پس خیلی هم نمی تونید به مخاطباتون خرده بگیرید[چشمک][عینک]

آنه شرلی

سلاااااااااام...راجبه اول نوشته تون که راجب وبتون گفتین.... خب یکم حق با شماست نمیخوام حقیقت و کتمان کنم ولی به نظرم اینجوریم که شمامیگی نیست....مثلاخود من دوس دارم که میام وبتون و زوری هم در کار نیست...الان مثلا خود من خیلی کم حوصله شدم کم شدم وفک میکنم خیلی ها همین طور باشن.... و من ی توصیه که میتونم بکنم اینه که حتما حتما حتما خلاصصصصصصصصصه بنویسید... چون وقتی کم باشه حتی اگه فقط ی نکته ی خوب توش باشه بیشتر میخونیمش و تمرکزمون روی همون نکته ست... اون وقایعه غیر عادی و هم قبول دارم...برای منم اتفاق افتاده ...فک میکنم گاهی اوقات خیلی بیشتر از اونی که ما متوجه میشیم هم اتفاق میفته و ما حواسمون بهش نیست.... و اینها همه دست خداست...[لبخند]