گزیده‌ای از یک یار مهربان (2)

هوالباسط

 

 

دولت عشق

گفت: فقیرم.

گفتند: نیستی.

گفت: فقیرم! باور کنید.

گفتند: نه! نیستی.

گفت: شما از حال‌وروز من خبر ندارید.

و حال‌وروزش را تعریف کرد. گفت که چقدر دست‌هایش خالی است و چه سختی‌هایی شب و روز می‌کشد. ولی امام هنوز فقط نگاهش می‌کردند.

گفت: به خدا قسم که چیزی ندارم.

گفتند: صد دینار اگر به تو بدهم حاضری بروی و همه‌جا بگویی که از ما متنفری. از ما فرزندان محمد صلی‌الله علیه و آله؟

گفت: نه! به خدا قسم نه.

-        «هزار دینار؟»

-        نه! به خدا قسم نه.

-        ده‌ها هزار؟

-        نه! باز دوستتان خواهم داشت.

-        گفتند: چطوری می‌گویی فقیری وقتی چیزی داری که به این قیمت گزاف هم نمی‌فروشی؟

«چطور می‌گویی فقیری وقتی کالای عشق ما در دارایی تو هست؟»[1]

 

 

برگرفته از کتاب خدا خانه دارد نوشته فاطمه شهیدی انتشارات دفتر نشر معارف صفحات 134 و 135 (قسمت دولت عشق)

 


[1] ترجمه آزاد از امالی، ج7، ص147( روایت مردی که به خدمت امام صادق علیه السلام رسید)

/ 3 نظر / 10 بازدید
بهاره

چه قشنگ[دست][دست] ولی بنده خدا یه دستی خورد[نیشخند][خنده]

فریاد در سکوت

سلام من کتاب الکترونیکی ش رو دارم ولی قسمت نشده بخونمش هنوز[ناراحت]