علم برای همه
وبلاگی در رابطه با مطالب علمی، آموزشی، کتاب، شعر و ... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

هوالکریم

 

برای کسانی که در توجیه کارهای نادرستشان می‌گویند همه همین کار رو می‌کنند...

اگر به کلمه «اکثر الناس» در قرآن نگاه کنیم، می‌بینیم که خداوند آن‌ها را 11 بار «لایعلمون؛ نمی‌دانند»، سه بار «لا یشرکرون؛‌ شکر‌گذاری نمی‌کنند» و سه بار «لایؤمنون؛ ایمان نمی‌آورند»‌ دانسته است.

و اگر کلمه «اکثرهم» را بنگریم می‌بینیم که خداوند درباره‌ی آن‌ها از واژه‌های «الفاسقون؛ فاسق»، «معرضون؛ روی‌گردان»، «لا‌یعقلون؛ نمی‌اندیشند»، «لا‌یسمعون؛ نمی‌شنوند» و ... استفاده کرده است.

اما بندگان صالح از افراد قلیل و اندک هستند که خداوند متعال درباره‌ی آن‌ها می‌فرماید:

«وَقَلِیلٌ مِّنْ عِبَادِیَ الشَّکُورُ‌؛ اندکی از بندگانم سپاسگذارند» (سبأ/13)

«وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِیلٌ؛ و همراه او (نوح)‌ جز عده‌ای قلیل ایمان نیاوردند» (هود/40»

«... قلیلا ما یومنون»

«... قلیلا ما تشکرون»

«... قلیلا ما تذکرون»

«... قلیلا ما تومنون»

و...

پس زیادی بودن هیچ وقت معیار حق بودن نیست... .


منبع:‌ماهنامه خانه خوبان، شماره 79، مرداد 1394، صفحه 6

[ ۱۸ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ۱:۱۸ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هوالفتاح

 

 

1. خب اینکه کار هر شب منه. شب ها قبل خواب حداقل نیم ساعت مطالعه رو دارم.

2. منم همین کار رو می کنم دیگه. وقتی تو یه موضوع دو سه تا کتاب می خونم خسته میشم. دوست دارم تو موضوعات مختلف مطالعه داشتم. نمونش هم زهرا خانم شاهد هستن که در مورد هر زمینه ای که صحبت می کنن چندتا کتاب معرفی می کنم:)

3. جای دنجِ من اتاقم هست دیگه :))

4. همش یه دونه کتابخونه!! من تو سه تا کتابخونه عضوم. اولیش کتابخونه ای هست که خودم مسئولشم به اسم امام هادی علیه السلام. دومیش کتابخونه امام صادق علیه السلام که با فاصله نیم ساعت پیاده روی کتابخونه محلمون حساب میشه:) سومیش هم کتابخونه رسول اکرم صلی الله علیه و آله که نزدیک محل کارم هست. البته کتابخونه خودمون یعنی امام هادی علیه السلام نزدیکتره به خونمون تا کتابخونه امام صادق علیه السلام. این 5 دقیقه پیاده روی داره اون یکی 30 دقیقه. (دقت کردین اسم هر سه تا کتابخونه اسامی حضرات معصومین علیهم السلام هستن؟)

5. اتفاقا این مورد رو هم همیشه دارم. من همیشه کتاب نخونده یا نصفه خونده دارم و همیشه تو کیفم حداقل یدونه کتاب هست. کاری به حجمش ندارم هر کتابی که نصفه باشه رو بر می دارم می زارم تو کیفم.

این گزینه آخر خیلی عجیب جواب میده و باحاله. حتما امتحان کنید. مثلا من تو صف بانک بودم نشستم کتاب خوندم. یا برای کار بیمه که رفته بودم منتظر بودم بازم کتاب می خوندم. تو اتوبوس که همیشه کتاب می خونم مگر اینکه صبح زود باشه و گیج خواب باشم بگیرم بخوابم خخخخخخ.

چقدر حال میده آدم از خودش تعریف می کنه. ولی با این حال منع شده از اینکه آدم از خودش تعریف کنه مگر اینکه بخواد سوالی رو جواب بده. کاری که حضرت امیر علیه السلام می کردن. با این حال گفتم این توضیحات رو بنویسم تا بیشتر با روحیاتم در مورد کتاب آشنا بشین. بی خودی نیست پارسال به طور میانگین هر سه روز یه کتاب رو خوندم که. امسال تا اینجای کار حساب کردم به طور میانگین هر 6 روز یه کتاب خوندم :))

اگه دوست داشتید شما هم مثل من در مورد هر کدوم از این موارد بهم بگین. خوشحال میشم بشنوم.

[ ۳ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ٧:٥۸ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

[ ۱٠ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

[ ٢ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

[ ٢۳ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٢:٤٧ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هو المحیط

 

سلام

شاید خیلی از ماها کتاب‌هایی داشته باشیم تو کتابخونه شخصیمون که یک‌بار بیشتر نخوانده باشیم و الان دارن خاک می خورن. چقدر خوبه که این کتاب‌ها راکد نمونن و به حرکت در بیان و توسط افراد مختلفی خونده شوند.

سایت کتاب‌خوانی برای اینجور کتاب‌ها یه طرحی داره به اسم «کتاب جهانگرد». کتاب جهانگرد وقتی توسط یک شخصی خونده بشه دیگه تو قفسه کتابخونه نمیره تا خاک بخوره. بلکه به دست یه نفر دیگه میرسه تا اون فرد هم کتاب رو بخونه و اون فرد هم به یه نفر دیگه میده و این چرخه همینطور ادامه پیدا می کنه و توسط افراد زیادی خونده میشه.

سایت کتاب‌خوانی یه ایده جالبی که تو این زمینه داره اینه که برای هر کتاب جهانگردی یه شماره مخصوصی در نظر میگیره و اگه کسانی که این کتاب به دستشون میرسه اون شماره رو ثبت کنن (حالا یا در سایت یا از طریق پیامک) مسیر حرکت کتاب مشخص میشه. میشه فهمید مثلاً در عرض یک سال این کتاب به دست چند نفر رسیده، چند نفر اون کتاب رو خوندن، کتاب به چه شهرهایی رفته. نقشه ماهواره‌ای هم برای مسیر حرکت کتاب در نظر گرفتن که فکر می‌کنم خیلی جالب باشه.

اما نکته‌ای که هست اینه که سایت کتاب‌خوانی فقط عناوین کتاب‌های موجود در سایت خودش رو جهانگرد می کنه و اونا رو پشتیبانی می کنه؛ مثلاً شما کتاب شاهنامه رو نمی تونید جهانگرد کنید؛ چون تو سایت نیست.

من برای نیمه شعبان چند تا کتاب آشتی با امام عصر ارواحنا فداه خریده بودم برای هدیه که دو تا از اون ها اضافه اومد. این کتاب‌ها همینجوری افتاده بودن یه گوشه تا اینکه به ذهنم رسید این کتاب‌ها رو جهانگرد کنم. برای همین رفتم تو سایت کتاب‌خوانی و تو قسمت کتاب جهانگرد این دو تا کتاب رو ثبت کردم و یک برچسب بهم داد که پرینت گرفتم و چسبوندم پشت کتاب. یکی از اون کتابها رو هدیه دادم به یکی که بخونه و دومی هنوز دستمه. ان شاء الله تو هفته آینده این یکی کتاب رو هم میدم به دست شخصی که مد نظرمه.

شاید روزی این کتاب چرخید و چرخید تا رسید به دست شما. شاید هم بعد از چند سال دوباره برگشت رسید دست خودم. از کجا معلوم؟

قصد دارم دو تا کتاب «بیایید او را یاری کنیم» هم بخرم و جهانگردش کنم. ان شاء الله خدا توفیق بده تا بتونم کتاب‌های بیشتری رو جهانگرد کنم تا افراد بیشتری با معارف اهل‌بیت علیهم‌السلام آشنا بشن.

 

اینم عکس کتاب‌هایی که جهانگردشون کردم:

 

 

 

اینم عکس برچسبی که پشت کتاب‌ها چسبوندم.

 


[ ۱٢ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

مرحوم شیخ احمد کافی نقل می‌کردند: داشتم می‌رفتم قم، ماشین نبود، ماشین‌های شیراز را سوار شدم. یک خانمی هم جلوی ما نشسته بود. هی دقیقه‌ای یک بار موهایش را تکان می‌داد. سرش را تکان می‌داد و موهایش می‌خورد تو صورت من. هی بلند می‌شد می‌نشست، هی سروصدا می‌کرد. می‌خواست یک جوری جلب توجه کند.

برگشت، یک مرتبه نگاه کرد به من و خانم که کنار دست من نشسته (خب چادر سرش بود و پوشیه هم زده بود به صورتش)

گفت: آقا! اون بقچه چیه گذاشتی کنارت؟ بردار یکی بنشیند.

نگاه کردم دیدم به خانم ما می‌گوید بقچه!

گفتم: این خانم ماست.

گفت:‌پس چرا اینطوری پیچیدیش؟

همه خندیدند.

گفتم: خدایا کمکمان کن نگذار مضحکه این‌ها بشویم.

یهو یک چیزی به ذهنم رسید.

بلند گفتم: آقای راننده!

زد رو ترمز

گفتم: این چیه بغل ماشینت؟

گفت: آقا جون! ماشینه!

ماشین هم ندیدی تو، آخوند؟!

گفتم:‌ چرا دیدم، ولی این چیه روش کشیدن؟

گفت:‌ چادره روش کشیدن دیگه!

گفتم: خب، چرا چادر روش کشیدن؟

گفت: من باید تا شیراز گاز و ترمز کنم، چه می‌دونم! چادر کشیدن سیخونکش نکنن، انگولکش نکنن، خط نندازن روش...

گفتم: خب، چرا شما نمی‌کشی رو ماشینت؟

گفت:‌ حاجی جون بشین تو رو قرآن. این ماشین عمومیه! کسی چادر روش نمی‌کشه! اون خصوصیه روش چادر کشیدن!

من هم زدم روی شونه شوهر این زن، گفتم:‌ این خصوصیه، ما روش چادر کشیدیم.

 

منبع:‌ ماهنامه خانه خوبان، شماره 74 و 75، اسفند 93 و فروردین 94

[ ٦ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۸:٠٤ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هوالخالق

 

وقتی به کودکی می‌گویی: «دوستت دارم»، می‌گوید: «اگر راست می‌گویی، برایم بستنی بخر!» این سخن نشان می‌دهد که بچه‌ها به خوبی می‌دانند که دوستی و عشق، علامت و نشان دارد و نشانه‌ی آن، عمل و حرکت است. ما هم اگر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را دوست داریم، باید دست به کار شویم و به دستورهای خداوند که از طریق پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم اسلام به دست ما رسیده است، عمل کنیم. وجود نازنین آن حضرت هم فرموده است:‌«فلیعمل کل اثر منکم بما یقرب به من محبتنا و یتجنب مایه فیه  من کراهتنا و سخطنا؛ (احتجاج، ج9، ص323) پس هر یک از شما باید کاری کند که وی را به محبت و دوستی ما نزدیک سازد و از آنچه خوشایند ما نیست و باعث کراهت و خشم ماست، دور شود». اگر منتظر او هستی، باید عملی انجام دهی؛ چرا که انتظار فرج، خود، عمل و بلکه افضل اعمال است: «أفضل الأعمال انتظار الفرج». (بحارالانوار، ج52، ص140)

امام صادق علیه السلام فرمود: «من سر أن یکون من أصحاب القائم فلینتظر و لیعمل بالورع و محاسن الأخلاق و هو منتظر؛ هر کس دوست دارد از اصحاب قائم باشد، انتظار او را بکشد و تقوا پیشه کند و به محاسن اخلاق، پای بند باشد که در این حالت، او منتظر (واقعی) است.»

هنگام تلاش و تحرک، همین حالاست. قرآن به صراحت می‌گوید: «کسانی که پیش از پیروزی، انفاق و جهاد می‌کنند، با کسانی که پس از پیروزی، جهاد و انفاق می‌کنند، برابر نخواهند بود؛ بلکه فضیلت گروه اول، بیشتر از گروه دوم است: «أُوْلَئکَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِّنَ الَّذِینَ أَنفَقُواْ مِن بَعْدُ وَ قَتَلُواْ  وَ کلاًُّ وَعَدَ اللَّهُ الحُْسْنىَ‏  وَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ (حدید/10). امروز – که روزگار پیش از ظهور است – هنگام حرکت، کار و اقدام و قیام است. بیداری امروز، هنر است و ارزش دارد؛ وگرنه در فردای روزگار – که ایام با برکت ظهور است – همه، اهل حرکت و تلاش‌اند. بیداری پیش از آفتاب، ارزشمند است و الّا با آمدن آفتاب، همه بیدار می‌شوند.

 

منبع: امان (دوماهنامه معارف و فرهنگ مهدوی)/ شماره 30/ خرداد و تیر 1390/ صفحه 61

[ ۱۱ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

در قطب شمال، گرگ‌ها را این گونه شکار می‌کنند:

روی تیغه‌ی برنده مقداری خون می‌ریزند و آن را در قالب یخی قرار داده و در طبیعت رها می‌کنند. گرگ آن را می‌بیند و یخ را به طمع خون لیس می‌زند. یخ روی تیغه کم کم آب می‌شود و تیغه تیز، زبانِ کرخت و بی‌حس شده گرگ را می‌برد. گرگ خون بیشتری می‌بیند و به تصور این که شکار و طعمه خوبی پیدا کرده بیش‌تر لیس می‌زند، اما نمی‌داند یا نمی‌خواهد بداند که با آن حرص وصف ناشدنی و شهوت سیری‌ناپذیر، دارد خون خودش را می‌خورد.

و بالاخره آن‌قدر از آن گرگ زبان بسته خون می‌رود تا به دست خودش کشته می‌شود؛ نه گلوله‌ای شلیک می‌شود، و نه حتی نیزه‌ای پرتاب، اما گرگ با همه غرورش سرنگون می‌شود.

    فقط از گرگ‌ها نگوییم! سری هم به خودمان بزنیم که ممکن است طمع، شهوت، پول، قدرت، تکبّر، حبّ جاه و مقام و فخر فروشی، ما را چون گرگ‌ها به چنان سرنوشتی گرفتار کند! نه گلوله‌ای و نه نیزه‌ای، هلاکت به دست خودمان!

     

    منبع: خانه خوبان، شماره 74 و 74، اسفند 93 و فروردین 94، صفحه 54

    [ ٥ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ٧:۳٢ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]
    .: Weblog Themes By SibTheme :.

    درباره وبلاگ

    صفحات دیگر
    امکانات وب