علم برای همه
وبلاگی در رابطه با مطالب علمی، آموزشی، کتاب، شعر و ... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

هوالحلیم

(بسیار بردبار)

 

خاکیم بس که زمین خوردم و غفلت کردم

آه دیگر به زمین خوردنم عادت کردم

چقدر توبه شکستم…چقدر برگشتم

چقدر پیش تو احساس خجالت کردم

جای تو دل به همه دادم و خارم کردند

رحم کن بر من ساده که حماقت کردم

دارد این عمر تلف میشود و میبینم

نشدم عابد درگاه نه همت کردم

به امانت شرف و ثروت و جاهم دادی

من آلوده خیانت در امانت کردم

یاد بی کس شدنم یاد تو افتادم من

سر این سفره فقط صحبت حاجت کردم

نظری کن که دگر سمت معاصی نروم

خسته ام بسکه از این نفس شکایت کردم

نخورد مهر عذاب تو به پیشانی من

همه ی عمر فقط سجده به تربت کردم

 

شاعر: نیلوفر شادمهری

(متن کلیپی با صدای امید روشن بین هست که براتون انتخاب کردم)

[ ٢٠ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۳:٤٦ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

 

لطفاً به ادامه مطلب مراجعه نمایید


ادامه مطلب
[ ۱٦ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

به نام مهربانترین

 

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست.

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند، و مرا برد به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم:

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ !!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی در تُنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.

 

 

شعر از: کیوان شاهبداغی

http://k1shahbodagh.blogfa.com/

[ ۱٠ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٩:٢٠ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

 

مبارک باد آمد ماه روزه          رهت خوش باد ای همواره روزه

شدم بر بام تا مه را ببینم          که بودم من به جان دلخواه روزه

نظر کردم کلاه از سر بیفتاد          سرم را مست کرد آن ماه روزه

مسلمانان سرم مست است از آن روز          زهی اقبال و بخت و جاه روز

بجز این ماه ماهی هست پنهان          نهان چون ترک در خرگاه روزه

بدان مه ره برد آن کس که آید          در این مه خوش به خرمنگاه روزه

رخ چون اطلسش گر زرد گردد          بپوشد خلعت از دیبای روزه

دعاها اندرین مه متسجابست          فلک ها را بدرّد آه روز

چو یوسف ملک مصر عشق گیرد          کسی کو صبر کرد در چاه روزه

سحوری کم زن ای نطق و خَمُش شو          ز روزه خود شوند آگاه روزه

بیا ای شمس دین و فخر تبریز          تو ای سر لشکر اسپاه روزه

 

 

کلیات دیوان شمس تبریزی با مقدمه بدیع الزمان فروزانفر ص 874، به نقل از کتاب «روزه درمان بیماریهای روح و جسم»‌ نوشته «سید حسین موسوی رادلاهیجی»

[ ٢۸ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

دوباره پرشده از عطر گیسویت شبستانم

دوباره عطر گیسویت،چقدر امشب پریشانم

کنارت چای می نوشم به قدر یک غزل خواندن

به قدری که نفس تازه کنم خیلی نمی مانم

کتاب کهنه ای هستم پر از اندوه یا شاید

درختی خسته در اعماق جنگل های گیلانم

رها بی شیله پیله روستایی سادهءساده

دوبیتی های "باباطاهرم" عریان عریانم

شبی می خواستم شعری بگویم ناگهان در باد

صدای حملهء چنگیز خان آمد... نمی دانم _

چه شد اما زمین خوردم میان خاک و خون دیدم

 درآتش خانه ام می سوخت گفتم آه ... دیوانم

چنان باخاک یکسان کرد از تبریز تا بم را

زمان لرزید از بالای میز افتاد لیوانم...

فراوان داغ‌دیدن‌ها، به مسلخ سر بریدن‌ها

حجاب از سر کشیدن‌ها، از این غم‌ها فراوانم

شمال و درد "کوچک‌خان"، جنوب و زخم "دلواری"

به سینه داغدار کشتهء حمام کاشانم

سکوت من پر از فریاد، یعنی جامع اضداد

منم من اخم سعدآباد و لبخند جمارانم

من آن خاکم، که همواره در اوج آسمان هستم

پر از "عباس بابایی"، پر از "عباس دورانم"

گرفته شعله با خون جوانانم حنابندان

که تهران‌تر شود تهران، من آبادان ویرانم

صلاة ظهر تابستان، من و بوشهر و خوزستان

تورا لب تشنه‌ایم از جان، کمی باران بنوشانم

سراغت را من از عیسی گرفتم، باز کن در را

منم من "روزبه" اما، پس از این با تو "سلمانم"

شکوه تخت جمشید اشک شد از چشم من افتاد

از آن وقتی که خاک پای سلطان خراسانم

اگر سلطان تویی دیگر ابایی نیست می گویم

که من یک شاعر درباری ام، مداح سلطانم.

 

 

                                              سید حمیدرضا برقعی، از مجموعه شعر(رقعه)

 

برگرفته از وبلاگ http://asemangoon.persianblog.ir/

[ ٢٢ بهمن ۱۳٩۳ ] [ ۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

صفحات دیگر
امکانات وب