علم برای همه
وبلاگی در رابطه با مطالب علمی، آموزشی، کتاب، شعر و ... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

هوالمهیمن

 

سلام

بالاخره بعد از تقریبا 6 ماه ماراتن من با این قضیه سربازی و معافیت تموم شد. پوستم کنده شد اینقدر رفتم و اومدم تا بالاخره امروز یعنی یکشنبه 8 شهریور کارتم اومد.

بزارید با تاریخ بهتون بگم که چی به چی شد

15 فروردین: تهیه دفترچه و آغاز مراحل. مثل واکسن زدن و معاینه پزشکی اولیه و این چرت و پرتا که باید همراه دفترچه پست بشه. البته قدیم پست میشد الان می بری پلیس+10 تو سیستم ثبت می کنن

2 اردیبهشت: ارسال دفترچه یا همون ثبت تو پلیس+10

13 اردیبهشت: رفتن به بیمارستان امام سجاد جهت معاینه اول

15 اردیبهشت: رفتن دوباره به بیمارستان امام سجاد جهت معاینه دوم (چون دوتا پزشک باید میدیدن و نظر می دادن)

11 خرداد: تشکیل کمیسیون پزشکی

12 خرداد: اعلام نتیجه کمیسیون پزشکی و اینکه گفتن معاف شدم

9تیر: احضار به ورامین و رد نظر کمیسیون و ارسال پرونده به شورای عالی (اگه اینجا تایید میشد دیگه مراحل بعدی رو نمی خواست انجام بدم)

13مرداد: تشکل شورای عالی و معرفی به بیمارستان بقیة الله جهت معاینه مجدد

17مرداد: رفتن به ورامین و گرفتن معرفی نامه ی بیمارستان

18مرداد: رفتن به بیمارستان بقیة الله و انجام معاینات

27مرداد: تشکیل شورای عالی پزشکی

29مرداد: اعلام نتیجه شورای عالی و اینکه معاف شدم

8 شهریور: اومدن کارت معافیم

خداروشکر که تونستم معافیم رو بگیرم. میگن تو بلاها و بیماری ها که خدا به آدم میده نعمتی هست همینه ها. درسته که من چشمم مشکل داره و باهاش تار می بینم (البته چشم چپم اینجوریه هرچند که چشم راستمم یه مقدار ضعیفه) ولی خب همین باعث شد که سربازی معاف شم. از امام زمان هم ممنونم که هوامو داشت و به درخواستم جواب داد.

 

دست و جیغ و هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

[ ٩ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هوالفتاح

 

 

1. خب اینکه کار هر شب منه. شب ها قبل خواب حداقل نیم ساعت مطالعه رو دارم.

2. منم همین کار رو می کنم دیگه. وقتی تو یه موضوع دو سه تا کتاب می خونم خسته میشم. دوست دارم تو موضوعات مختلف مطالعه داشتم. نمونش هم زهرا خانم شاهد هستن که در مورد هر زمینه ای که صحبت می کنن چندتا کتاب معرفی می کنم:)

3. جای دنجِ من اتاقم هست دیگه :))

4. همش یه دونه کتابخونه!! من تو سه تا کتابخونه عضوم. اولیش کتابخونه ای هست که خودم مسئولشم به اسم امام هادی علیه السلام. دومیش کتابخونه امام صادق علیه السلام که با فاصله نیم ساعت پیاده روی کتابخونه محلمون حساب میشه:) سومیش هم کتابخونه رسول اکرم صلی الله علیه و آله که نزدیک محل کارم هست. البته کتابخونه خودمون یعنی امام هادی علیه السلام نزدیکتره به خونمون تا کتابخونه امام صادق علیه السلام. این 5 دقیقه پیاده روی داره اون یکی 30 دقیقه. (دقت کردین اسم هر سه تا کتابخونه اسامی حضرات معصومین علیهم السلام هستن؟)

5. اتفاقا این مورد رو هم همیشه دارم. من همیشه کتاب نخونده یا نصفه خونده دارم و همیشه تو کیفم حداقل یدونه کتاب هست. کاری به حجمش ندارم هر کتابی که نصفه باشه رو بر می دارم می زارم تو کیفم.

این گزینه آخر خیلی عجیب جواب میده و باحاله. حتما امتحان کنید. مثلا من تو صف بانک بودم نشستم کتاب خوندم. یا برای کار بیمه که رفته بودم منتظر بودم بازم کتاب می خوندم. تو اتوبوس که همیشه کتاب می خونم مگر اینکه صبح زود باشه و گیج خواب باشم بگیرم بخوابم خخخخخخ.

چقدر حال میده آدم از خودش تعریف می کنه. ولی با این حال منع شده از اینکه آدم از خودش تعریف کنه مگر اینکه بخواد سوالی رو جواب بده. کاری که حضرت امیر علیه السلام می کردن. با این حال گفتم این توضیحات رو بنویسم تا بیشتر با روحیاتم در مورد کتاب آشنا بشین. بی خودی نیست پارسال به طور میانگین هر سه روز یه کتاب رو خوندم که. امسال تا اینجای کار حساب کردم به طور میانگین هر 6 روز یه کتاب خوندم :))

اگه دوست داشتید شما هم مثل من در مورد هر کدوم از این موارد بهم بگین. خوشحال میشم بشنوم.

[ ۳ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ٧:٥۸ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هوالجلیل

 

سلام

وای که این روزا چقدر سرم شلوغ شده. چقدر برنامه برای آدم میزارن. سه شنبه یعنی 3 شهریور قراره که یه نشست کتابخوان تو کتابخونه امام صادق علیه السلام برگزار بشه. شرکت کننده ها باید بیان و در مورد کتاب انتخابی خودشون صحبت کنن و اونو به دیگران معرفی کنن. یه جور پیش درآمد یا تمرین برای برنامه مرداد ماه هست که از اداره کل هماهنگ شده و کلی دنگ و فنگ داره. به قول خودم این جلسه ی سه شنبه یه جور تمرین یا بازی دوستانه است قبل از مسابقات جام جهانی خخخخخخخخخخ

هیچی دیگه به منم گفتن که باید بیام و حتما هم باید کتاب معرفی کنم. کلا بساطی شده ها. میگم حالا نمیشه من نیام یا کتاب معرفی نکنم (کلاس گذاشتن الکی) میگن نه اتفاقا تو باید (تاکید بسیار شدید روی این باید داشتن) معرفی داشته باشی.

هیچی منم یه کتاب انتخاب کردم که برم معرفی کنم دیگه. اسمش هست «اقیانوس مشرق» که «مجید پورولی کلشتری» اونو نوشته. دوتا دلیل داره این انتخابم: یکی اینکه این کتاب جزء آخرین کتاب هایی هست که خوندم و هنوز موضوعش و بعضی قسمت هاش تو ذهنم پر رنگه. تقریبا یه ماه پیش خوندمش. دلیل دومش هم اینه که در مورد امام رضا هست که بی مناسبت با این ایام نیست.

دیگه همین دیگه. توکل به خدا ببینیم چی میشه.

[ ٢ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ٩:٤۱ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هوالعفو

 

سلام

امروز از کتابخونه امام صادق علیه السلام خانم سرلک بهم زنگ زد. گفت خانم مرادی برای برنامه 5شنبه باهاتون تماس گرفته؟ گفتم نه جریان چیه؟ گفت که یه جلسه اتاق فکر و هم اندیشیه خانم مرادی گفته که به شما هم بگیم بیایین. گفتم باشه حتما میام

راستش چون تو اتوبوس بودم و سروصدا زیاد بود و تو حالت ایستاده وضعیت خوبی نداشتم زیاد پیگیر نشدم که ببینم جریان چیه. فردا صبح سر فرصت زنگ می زنم می پرسم.

بزارید یه معرفی کنم. خانم سرلک از کتابداران کتابخونه امام صادق علیه السلام هست. البته الان رفته شده دفتردار خانم مرادی و کارهای اداری کتابخونه رو انجام میده. خدا حفظشون کنه مسئولیت پذیر و پرکار هستن. خانم مرادی هم رئیس کل کتابخانه های عمومی شهرستان پاکدشت هست. چند ماهی هست که اومده. همه میگن که اومده کار کنه و دلش می خواد باعث پیشرفت باشه. تو این چند وقته که اومده یه دستی به سر و گوش کتابخونه کشیده. اول که برای اعضایی که میومدن و مطالعه می کردن آب جوش گذاشت تا هرکی می خواد استفاده کنه. واقعا این کارش خیلی جالب بود من که دوست داشتم. هرچند که من هیچ وقت از سالن مطالعه استفاده نکردم:) دیگه اینکه سقف کتابخونه رو که داشت خراب میشد ایزوگام کرد و الان دوهفته ای هست که کتابخونه رو ریختن بهم و نقاشی می کنن. فکر می کنم دیگه رنگش تموم شده باشه و قفسه ها رو چیده باشن.

من کلا سه بار بیشتر این خانم مرادی رو ندیدم. یه بار که تو اداره ارشاد بود که خدمات کتابخونه امام صادق اونجا بود و داشتیم صحبت می کردیم خانم مرادی اومد و آقای جعفری (خدمات) منو به ایشون معرفی کرد. دومین دیدار هم تو کتابخونه بود که من رفته بودم کتاب پس بدم ایشون هم اونجا نشسته بودن. منم از فرصت استفاده کردم و در مورد شرایط مشارکتی شدن کتابخونه خودمون یعنی مسجدمون که من مسئولش هستم و اسمشم هست کتابخونه امام هادی علیه السلام پرسیدم. بنده خدا گفت راستش رو بخوایی من چون تازه اومدم شرایطش رو نمی دونم می پرسم بهت خبر میدم. که من چون فرصت نداشتم برم اونوری هفته بعدش باهاش تلفنی صحبت کردم و قرار شد که من یه نامه ببرم تا ایشون کارهاشو انجام بده و اگه از اداره موافقت کنن مشارکتی بشیم. (البته هنوز نامه رو نبردم. چون وقت نکردم. 5شنبه فرصت خوبیه تا نامه رو هم بدم. یادم باشه فردا بعدازظهر که رفتم کتابخونه خودمون نامه رو تایپ کنم و پرینت بگیرم) سومین دیدار هم یه جلسه نقد کتاب بود.

نمی دونم با این چندبار ملاقات من یادش مونده بودم و برای این جلسه منو دعوت کرده یا به سفارش آقای ادیب دعوت شدم. آقای ادیب مسئول کتابخونه امام صادق هستن و من باهاشون خیلی رفیق شدم و هوای منو داره. من هر موقع میرم اونجا ایشون باشه صندلی میزاره میگه بیا اینور بشین:)

حالا این سوال به کنار (منظورم همین پاراگراف بالایی هست) یه سوال دیگه هم ذهنم رو مشغول کرده. اونم اینه که با وجود چندین کتابخونه و کتابدار و مسئول کتابخونه تو شهرستان با سابقه کاری بیشتر از من، من اون وسط چیکاره بودم که منو دعوت کرده؟ (به قول داونه تو پاورچین من چه کاره بیدم:)) )

نه اینکه ناراحت باشماااااااااا نه. خیلی هم خوشحالم و حتما حتما جلسه رو میرم و استفاده می کنم و سعی می کنم خودم رو نشون بدم. ولی جای سواله دیگه برام: واقعا چرا؟؟

[ ۱٤ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

صفحات دیگر
امکانات وب