علم برای همه
وبلاگی در رابطه با مطالب علمی، آموزشی، کتاب، شعر و ... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

هوالملک

 

 

چیزی به یاد ندارم مگر حسین علیه السلام

تصمیم گرفتم برای فراخوان چی شد چادری شدم مطلب بنویسم... با خودم فکر کردم که از کجا شروع کنم و چی بگم؟... چیزای آشفته ای یادم می اومد چون به قول خودم مغزم کاملاً ریسِت شده! به هر حال سعی خودمو می کنم که بدانند هنوز هم هدایت هست با همون قوت!

با حجاب میونه خوبی نداشتم ولی بی حیا نبودم شاید همین حیا کمکم کرد نمی دونم... انگار لج داشتم با خودم که حتما موهام بیرون باشه و آستینام بالا ولی از مانتوی تنگ و بی بند و باری بدم میومد. اگر مجبور می شدم یکم موهامو بپوشونم فوری عصبی می شدم.

تا سال دوم دبیرستان این لج بازیهامو داشتم و با توصیه های افراد خانواده و فامیل که مذهبی اند هم کوتاه نمی اومدم دیگه یه جورایی همه بی خیال اصلاح من شده بودن!

نمی دونم دقیقا به خاطر چی بود ولی فکر کنم توصیه یه دوست باعث شد حجابو امتحان کنم بدون دید قبلی. منم گفتم امتحان که ضرر نداره بعد موهامو که همیشه تو صورتم بود جمع کردم و این مرحله اول بود بقیه اش برام خیلی سخت بود تا همون جا هم قید خیلی چیزا رو زده بودم که برام ممکن نبود... تا کم کم بوی محرم اومد. منم مثل خیلی ها تو محرم حال و هوام عوض می شد ولی اون سال فرق داشت. دیگه حال و هوا نبود عشق بود و عنایت ارباب.

یه روز خونه خاله ام رفته بودیم و می خواستیم دسته جمعی بریم خونه مادربزرگم من مانتوم خوب نبود. دختر خاله ام گفت: می خوایی چادر بهت بدم؟ با شوخی گفتم بده. چادر رو سر کردم همه حضار مبهوت نگام می کردن. خودمم می خندیدم. خلاصه شوخی شوخی رفتیم بیرون.

یه لحظه به خودم اومدم گفتم: نگاه کن! چقدر خوبه من همه رو می بینم ولی کسی منو نمی بینه! این جمله رو قشنگ یادمه که گفتم: وای چقدر راحتم احساس امنیت می کنم. و از اون به بعد به جز مدرسه همه جا چادر سر کردم.

راستش تو مدرسه می ترسیدم سر کنم و دوستام باهام مثل قبل رفتار نکنن. ولی از وقتی اون سال تحصیلی تموم شد تا الآن به لطف و توفیق خداوند و توجهات ائمه خصوصا امام زمان عجل الله و حضرت زهرا سلام الله علیها در حضور هیچ نامحرمی بدون چادر نبوده ام و امیدوارم بعد از این هم چنین باشم و به رفتارم هم چادر عفت بپوشانم.

والسلام علیکم

ف. رفیعی ارسال با ایمیل

 

 

برگرفته از کتاب «چی شد چادری شدم» نوشته «عالیا نراقی عراقی» انتشارات «نوای دانش»‌ صفحات 91 و 92 (قسمت چیزی به یاد ندارم مگر حسین علیه السلام)

[ ٢٤ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ٥:٢٦ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

صفحات دیگر
امکانات وب