علم برای همه
وبلاگی در رابطه با مطالب علمی، آموزشی، کتاب، شعر و ... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

 

لطفاً به ادامه مطلب مراجعه نمایید


مصرع ناقص من کاش که کامل می‌شد///شعر در وصف تو از سوی تو نازل می‌شد

شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست///واژه دردست من آن‌گونه که می‌خواهم نیست

من که حیران تو حیران توأم می‌دانم///نه‌فقط من که در این دایره سرگردانم

همه‌ی عالم و آدم به تو می‌اندیشد///شک ندارم که خدا هم به تو می‌اندیشد

در زمین هستی و آن‌سوتر از افلاک تویی///علّت خلق زمین ای پدر خاک تویی

کعبه از راز جهان راز خدا آگاه است///راز ایجاز خدا نقطه‌ی بسم‌الله است

کعبه افتاده به پایت، سرراهت، سرمست///«پیرهن چاک وغزل‌خوان وصراحی در دست»
کعبه وقتی‌که در آغوش خودش یوسف دید///خود زلیخا شد و خود پیرهن صبر درید

کعبه بر سینه‌ی خود نام تو ای مرد نوشت///قلم خواجه‌ی شیراز کم آورد نوشت:

«ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه///مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه»

راز خلقت همه پنهان‌شده در عین علی است///کهکشان‌ها نخی از وصله نعلین علی است

روز و شب از تو قضا از تو قدر می‌گوید///«ها علیٌ بشرُ کیفَ بشر» می‌گوید

واژه‌ها روی ابابیل لبت سجیل است///دام بگذار که گنجشک تو جبرائیل است

نه‌فقط دست زمین از تو، تو را می‌خواهد///سالیانی است که معراج خدا می‌خواهد –

زیر پای تو به‌زانوی ادب بنشیند///لحظه‌ای جای یتیمان عرب بنشیند

وای اگر تیغ دو دم را به کمر می‌بستی///وای اگر پارچه زرد به سر می‌بستی

در هوا تیغ دو دم نعره‌ی هو هو می‌زد///نعره‌ی حیدری «أینَ تَفِرّوا؟» می‌زد

بار دیگر سپر و تیغ و علم را بردار///پا در این دایره بگذار عدم را بردار

بعدازآن روز که در کعبه پدیدار شدی///یازده مرتبه در آینه تکرار شدی

راز خلقت همه پنهان‌شده در عین علی است///کهکشان‌ها نخی از وصله نعلین علی است

روز و شب از تو قضا از تو قدر می‌گوید///«ها علیٌ بشرُ کیفَ بشر» می‌گوید

سید حمیدرضا برقعی (برگرفته از کتاب شعر «قبله مایل به تو»، ص 75)

 

 

 

مولای ما نمونه‌ی دیگر نداشته است///اعجاز خلقت است و برابر نداشته است

وقت طواف دور حرم فکر می‌کنم///این خانه بی‌دلیل ترک برنداشته است

دیدیم در غدیر که دنیا به‌جز علی///آیینه‌ای برای پیمبر نداشته است

سوگند می‌خورم که نبی شهر علم بود///شهری که جز علی در دیگر نداشته است

طوری ز چارچوب، در قلعه کنده است///انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است!

یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود،///یا جبرئیل واژه‌ی بهتر نداشته است

چون روز روشن است که در جهل گم‌شده است///هر کس که ختم نادعلی برنداشته است

این شعر استعاره ندارد برای او///تقصیر من که نیست، برابر نداشته است!

سید حمیدرضا برقعی (برگرفته از کتاب «طوفان واژه‌ها»، ص 39)

 

 

اوصاف تو از ابتدا تا انتها نور///آیینه‌ای، آیینه‌ای سر تا به پا نور

آیینه‌ای و خلق حیران صفاتت///تابیده بر جان تو از ذات خدا نور

چشمی که توفیق تماشای تو را داشت///جسم تو را جان دیده و جان تو را نور

در حلقه‌ی عشاق تو ای صبح صادق///بر هر لبی گل کرده «یا قدوس»، «یا نور»

قرآن وصفت سوره سوره باشکوه است///«فرقان»،«نبأ»،«یوسف»،«قیامت»،«هل أتی»،«نور»

از کعبه تا مسجد مسیر روشن توست///از آسمان تا آسمان از نور تا نور

خورشیدی و بر شانه‌ی خورشید رفتی///فریاد می‌زد آسمان: «نور علی نور»

تو بو تراب و همسر تو مادر آب///اصل شما، وصل شما، نسل شما نور

پایان کار دشمنان توست با نار///آغاز راه دوستان توست با نور

در مدح تو چشم غزل روشن که دیده است///وصف تو را از ابتدا تا انتها نور

سید محمدجواد شرافت (برگرفته از کتاب «خاک باران‌خورده»، ص 15)

 

 

ای وجه ربّ العالمین! هو یا امیرالمؤمنین///ای قبله‌ی اهل یقین! هو یا امیرالمؤمنین

راه طلب پویم تو را، در هرکجا جویم تو را///در هر نفس گویم چنین: هو یا امیرالمؤمنین

خیل ملائک لشکرت، تاج ولایت بر سرت///مُلک حَقت زیر نگین، هو یا امیرالمؤمنین

تو جان پاک مصطفی، وصف تو از قول خدا///آیات فرقان مبین، هو یا امیرالمؤمنین

اوّل تویی، آخر تویی، یاور تویی، ناصر تویی///بر اوّلین و آخرین، هو یا امیرالمؤمنین

از بهر خدمت روز و شب، اِستاده با عجز و ادب///بر درگهت روح‌الامین، هو یا امیرالمؤمنین

سوی محبّان کن نظر، محفوظشان دار از خطر///ای حبّ تو حصن حصین! هو یا امیرالمؤمنین

دارد «صغیر» بی‌نوا، بر آستانت التجاء///مگذارش از محنت غمین، هو یا امیرالمؤمنین

صغیر اصفهانی

 

 

چاه تنها محرم اندوه پنهان علی///ماه تنها شاهد چشمان گریان علی

ماه و خورشید این سخاوت پیشگان روز و شب///سکه‌ی ناچیزی از کشکول احسان علی

شب که سر تا پاش راز است ونیاز و روشنی///معتکف بوده است عمری درشبستان علی

کی طراوت داشتید ای دشت‌ها ای نخل‌ها///تن نمی‌شستید اگر در زیر باران علی

روشنای ناب شد بر مسند عزت نشست///ماه تا افتاد در چاه زنخدان علی

می‌شود سر خیل انبوه بیابان‌گردها///عقل اگر لختی بیاویزد به دامان علی

نا تراز آمد به چشمانم ترازوهایتان///تا که سنجیدم عدالت را به میزان علی

مرگ چون دریوزگان چشم‌انتظار و ملتمس///ریخت جان را پیش او فرق گل‌افشان علی

خوش به اقبال من عاشق که هر شب تا به صبح///چون چراغ لاله سوزم در بیابان علی1

1.چون چراغ لاله سوزم در بیابان شما ... (اقبال لاهوری)

سعید بیابانکی (برگرفته از کتاب «جامه‌دران»، ص 11)

 

[ ۱٦ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

صفحات دیگر
امکانات وب