علم برای همه
وبلاگی در رابطه با مطالب علمی، آموزشی، کتاب، شعر و ... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

نام کتاب: نامیرا

 نویسنده: صادق کرمیار

 مترجم: -----

 ناشر: کتاب نیستان

 تعداد صفحات: 336

 تاریخ نقد یا نظر: 8/4/1394

 

 

لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمایید

 

 


همیشه در کتاب‌ها خوانده و یا از جایی شنیده بودیم در رابطه با واقعه عاشورا از زاویه‌ای خاص بوده. این زاویه می‌شود گفت که امام حسین علیه‌السلام را همراهی می‌کند. اینکه وارد مکه می‌شوند، نامه‌های کوفیان به دستش می‌رسد، مسلم بن عقیل را به کوفه می‌فرستند و پس از رسیدن نامه مسلم به همراه خانواده راهی کوفه می‌شوند.

اما این کتاب فرق می‌کند. این کتاب از زاویه کوفیان روایت می‌شود. آن‌ها به امام نامه می‌نویسند و از ایشان می‌خواهند که بیاید و حکومت را به دست بگیرد. امام مسلم بن عقیل را به کوفه می‌فرستد و کوفیان با او بیعت می‌کنند. با روی کار آمدن ابن زیاد مردم کوفه کم‌کم تغییر ماهیت می‌دهند و دست از یاری مسلم و امام برمی‌دارند و حتی مقابل امام قرار می‌گیرند.

می‌توان گفت که کتاب، داستان سه شخصیت را دنبال می‌کند:

  1. عبدالله بن عمیر: سرداری بزرگ است و سال‌ها در فارس و دیگر نقاط مرزی جنگیده و پیروز شده. اکنون به همراه همسرش ام وهب به قبیله خود «بنی کلاب» که نزدیک کوفه است آمده. او هیچ‌گاه به امام نامه ننوشت و از ایشان دعوت نکرد. در عوض کوفیان و بقیه را سرزنش می‌کرد که چرا می‌خواهند امام را بر علیه خلیفه (یزید) بشورانند. در آخر می‌بینیم که او جان‌سپاری برای امام خویش را برمی‌گزیند و به سپاه کوچک امام می‌پیوندد.
  2. عمرو بن حجاج: او رئیس قبیله مذحج است در کوفه است. او برادرزن هانی بن عروه است. از سرداران بزرگ بوده و سال‌ها در مرزها جنگیده و دوست صمیمی عبدالله بن عمیر است. او از مخالفان سرسخت بنی‌امیه و یزید است و می‌خواهد هرچه زودتر کار را یکسره کند. ابتدا بر امام خرده می‌گیرد که چرا جواب کوفیان را نمی‌دهد و نمی‌آید که کار یزید را یکسره کنند. با آمدن مسلم به عقیل به کوفه پیشنهاد می‌دهد که نعمان والی کوفه را عزل کنند زمام امور را در دست بگیرند. ولی با مخالفت مسلم روبرو می‌شود. با روی کار آمدن عبیدالله بن زیاد، عمر پیشنهاد حمله به قصر حکومتی ابن زیاد را می‌دهد که مسلم می‌گوید مولایم اذن شروع جنگ را به من نداده است. در آخر و طی اتفاقاتی که می‌افتد او وارد سپاه ابن زیاد شده از سرداران سپاه او می‌شود.
  3. ربیع بن عباس: جوانی از قبیله بنی کلاب است. او متوجه می‌شود که پدرش نه در بین راه و به علت بیماری، بلکه در شام و به خاطر لعن نکردن حضرت علی علیه‌السلام کشته شده است. این است که کینه شامیان و بنی‌امیه را به دل می‌گیرد و می‌خواهد هر طور شده انتقام پدرش را بگیرد. در طی ماجرایی با عمرو بن حجاج آشنا شده و با مادر به خانه او می‌روند. در آنجا سلیمه دختر عمرو را می‌بیند و مهر او به دلش می‌نشیند. بعد از مدتی به همراه مادر و عبدالله بن عمیر به خواستگاری می‌روند و عمرو به خاطر محبتی که ربیع به حضرت علی علیه‌السلام و خاندانش دارد و کینه‌ای که از بنی‌امیه به دل گرفته راضی می‌شود که دخترش سلیمه را به او بدهد. ربیع اولین نفر از قبیله بنی کلاب است که با مسلم بن عقیل بیعت می‌کند. در شبی که به همراه همسرش سلیمه و عبدالله بن عمیر و ام وهب قصد پیوستن به سپاه امام را داشتند توسط پدرزنش عمرو بن حجاج کشته می‌شود و عمرو بعد از مبارزه با صمیمی‌ترین دوستش عبدالله بن عمیر جسم مجروح دخترش را برمی‌دارد و به سپاه ابن زیاد برمی‌گردد.

داستان کتاب واقعاً جذاب است و اطلاعات بیشتری از رویدادهای قبل از واقعه کربلا بازگو می‌کند. این دومین بار بود که کتاب را خواندم. بار اول اگر اشتباه نکنم حدود دو سال پیش بود. شاید بازهم این کتاب را بخوانم.

بیشترین شخصیتی که مرا به فکر وا‌می‌دارد عمرو بن حجاج است. او که به‌قول‌معروف آتشش تند بود برای نابودی یزید و بعد ابن زیاد چطور می‌شود که به آن‌ها ملحق می‌شود و رودرروی امام قرار می‌گیرد؟

نکته‌ای این روزها ذهن من رو عجیب به خودش مشغول کرده:

در روایتی آمده که پس از ظهور مولا صاحب‌الزمان ارواحنا فداه وقتی ایشان به مدینه می‌روند تصمیم می‌گیرند که قبر ابوبکر و عمر را نبش کنند و آن‌ها را بیرون بیاورند. در این هنگام هوا تاریک شده، طوفانی برپا می‌شود و صداهای هولناکی شنیده می‌شود که عده‌ای ترسیده و فرار می‌کنند. بعد از نبش قبر و بیرون آوردن آن دو همه می‌بینند که جسم آن‌ها سالم و بدون نقص است. در اینجا طرفداران آن دو خوشحال شده می‌گویند خدا را شکر بر حق بودن ما ثابت شد. عده‌ای از دوست داران حضرت که ایمان قوی ندارند دچار تردید شده و عده‌ای از کنار مولا فاصله می‌گیرند. سپس حضرت آن دو را به درختی خشک می‌بندد. در این زمان آن درخت زنده و شاداب و سبز می‌شود و میوه می‌دهد. پیروان آن دو خوشحال شده افراد بسیاری در برحق بودن امام شک می‌کنند.

وقتی هانی توسط ابن زیاد دستگیر می‌شود، عمرو بن حجاج با یاران قبیله‌اش قصر حکومتی را محاصره می‌کنند. در اینجا قاضی شریح از طرف ابن زیاد می‌آید و با عمرو صحبت می‌کند و می‌گوید که چه می‌خواهی؟ عمرو می‌گوید آمدیم انتقام هانی را بگیریم. شریح قاضی می‌گوید که چه انتقامی وقتی او زنده و سالم است. عمرو می‌گوید تا با چشم خود نبینم حرف تو را قبول نمی‌کنم. پس از ورود به قصر قاضی به عمرو می‌گوید من هانی را به تو نشان می‌دهم ولی باید به من قول دهی که به او آسیب نرسانی. عمرو بعد از تعجب بسیار و سردرگمی قبول می‌کند. قاضی او را به پشت پنجره‌ای می‌برد و عمرو می‌بیند که هانی لباس‌های زیبایی به تن دارد و با ابن زیاد نشسته‌اند و میوه می‌خورند و صحبت می‌کند. دیدن این صحنه و سخنان فریبانه قاضی در عمرو اثر می‌کند و او از امام روی برمی‌گرداند و به ابن زیاد می‌پیوندد؛ اما این نقشه قاضی بوده. او دستور داد تا سرووضع هانی را مرتب کنند و لباس مناسبی تنش کنند و بر صندلی کنار ابن زیاد بنشانندش و ابن زیاد وانمود کند که دارد با هانی در رابطه با وضع کوفه گفتگو می‌کند و رابطه حسنه‌ای دارند.

عمرو گول ظاهر و فریب آن را خورد و به چشمانش اعتماد کرد. اگر ما در زمان ظهور و در واقعه نبش قبر حضور داشته باشیم، همانند عمرو به چشمانمان اعتماد می‌کنیم؟ با امام می‌مانیم؟ و یا از او فاصله گرفته و مقابل او قرار می‌گیریم؟

پناه می‌برم به خدا از قرار گرفتن در امتحانی این‌گونه سخت.

[ ۱۱ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٩:٤٥ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

صفحات دیگر
امکانات وب