علم برای همه
وبلاگی در رابطه با مطالب علمی، آموزشی، کتاب، شعر و ... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

مرحوم شیخ احمد کافی نقل می‌کردند: داشتم می‌رفتم قم، ماشین نبود، ماشین‌های شیراز را سوار شدم. یک خانمی هم جلوی ما نشسته بود. هی دقیقه‌ای یک بار موهایش را تکان می‌داد. سرش را تکان می‌داد و موهایش می‌خورد تو صورت من. هی بلند می‌شد می‌نشست، هی سروصدا می‌کرد. می‌خواست یک جوری جلب توجه کند.

برگشت، یک مرتبه نگاه کرد به من و خانم که کنار دست من نشسته (خب چادر سرش بود و پوشیه هم زده بود به صورتش)

گفت: آقا! اون بقچه چیه گذاشتی کنارت؟ بردار یکی بنشیند.

نگاه کردم دیدم به خانم ما می‌گوید بقچه!

گفتم: این خانم ماست.

گفت:‌پس چرا اینطوری پیچیدیش؟

همه خندیدند.

گفتم: خدایا کمکمان کن نگذار مضحکه این‌ها بشویم.

یهو یک چیزی به ذهنم رسید.

بلند گفتم: آقای راننده!

زد رو ترمز

گفتم: این چیه بغل ماشینت؟

گفت: آقا جون! ماشینه!

ماشین هم ندیدی تو، آخوند؟!

گفتم:‌ چرا دیدم، ولی این چیه روش کشیدن؟

گفت:‌ چادره روش کشیدن دیگه!

گفتم: خب، چرا چادر روش کشیدن؟

گفت: من باید تا شیراز گاز و ترمز کنم، چه می‌دونم! چادر کشیدن سیخونکش نکنن، انگولکش نکنن، خط نندازن روش...

گفتم: خب، چرا شما نمی‌کشی رو ماشینت؟

گفت:‌ حاجی جون بشین تو رو قرآن. این ماشین عمومیه! کسی چادر روش نمی‌کشه! اون خصوصیه روش چادر کشیدن!

من هم زدم روی شونه شوهر این زن، گفتم:‌ این خصوصیه، ما روش چادر کشیدیم.

 

منبع:‌ ماهنامه خانه خوبان، شماره 74 و 75، اسفند 93 و فروردین 94

[ ٦ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۸:٠٤ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

صفحات دیگر
امکانات وب