علم برای همه
وبلاگی در رابطه با مطالب علمی، آموزشی، کتاب، شعر و ... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

هوالحق

 

مولای من! آرزو داشتم مرا عبدالمهدی می‌نامیدند. دوست داشتم از همان اوّل، اذان عشق تو را در گوشم زمزمه کرده بودند، ای کاش از ابتدا مرا برای تو نذر کرده، حلقه‌ی غلامی‌ات را بر گوشم افکنده بودند! کاش کامم را با نام تو بر می‌داشتند و حِرز تو را همراهم می‌کردند!

مهدی جان! دوست داشتم با نام نامی تو زبان باز می‌کردم. ای کاش آن اوایل که زبان گشودم، نزدیکانم مرا به گفتن «یا مهدی» وا می‌داشتند!

ای کاش مهد کودکم، مهد آشنایی با تو بود. کاشکی در کلاس اوّل دبستان، آموزگارم، الفبای عشق تو را برایم هجی می‌کرد و نام زیبای تو را سرمشق دفترچه‌ی تکلیفم قرار می‌داد.

در دوره‌ی راهنمایی، هیچ کس مرا به خیمه‌ی سبز تو راه نمایی نکرد.

در سال‌های دبیرستان، کسی مرا با تو – که مدیر عالم امکان هستی – پیوند نزد.

در کتاب جغرافی ما، صحبتی از «ذی طوی» و «رَضوی»[1] نبود.

در کلاس تاریخ، کسی ما را با تاریخ غیبت، غربت و تنهایی تو آشنا نساخت.

در درس دینی، به ما نگفتند «باب الله»‌و «دیّان دین»[2] حق تویی.

دریغ که در کلاس ادبیّات، آداب ادب‌ورزی به ساحت قدس تو را گوش‌زد نکردند!
افسوس که در کلاس نقّاشی، چهره‌ی مهربان تو را برایم به تصویر نکشیدند!

چرا موضوع انشای ما، به جای «علم بهتر است یا ثروت»، از تو و از ظهور تو و روش‌های جلب رضایت تو نبود؟! مگر نه بی تو، نه علم خوب است و نه ثروت؟

کاش درکنار زبان بیگانه، زبان گفت‌و‌گو با تو را نیز – که آشناترین و دیرین‌ترین مونس فطرت‌های بشر است – به ما می‌آموختند! ای کاش – وقتی برای آموختن یک زبان خارجی به زحمت می‌افتادم – به من می‌گفتند: او تمامی زبان‌ها و گویش‌ها و لهجه‌ها ... و حتّی زبان پرندگان را می‌داند و می‌شناسد.[3]

در زنگ شیمی – وقتی سخن از چرخش الکترون‌ها به دور هسته‌ی اتم به میان می‌آمد. اشارتی کافی بود تا من بفهمم تمام عالم هستی و ما سوی الله به گرد وجود شریف تو می‌چرخند.

ای کاش در کنار انواع و اقسام فرمول‌های پیچیده ریاضی، فیزیک و شیمی، فرمول ساده‌ی ارتباط با تو را نیز به من یاد می‌دادند.

یادم نمی‌رود از کتاب فارسی، حکایت آن حکیم را که گذارش به قبرستان شهری افتاد. او با کمال تعجّب دید، بر روی همه سنگ قبرها، سنّ فوت شدگان را 3، 4 و 7 سال و مانند آن نوشته اند. پرسید:‌ آیا اینان همگی در طفولیّت از دنیا رفته‌اند؟ گفتند: این‌جا، سنّ هر کس را معادل سال‌هایی از عمرش که در پی کسب علم بوده است محاسبه می‌کنند.

کاش آن روز دبیر فارسی ما گریزی به حدیث معرفت امام[4] می‌زد و می‌گفت که در تفکّر شیعی، حیات حقیقی در توجّه به امام عصر علیه السلام و معرفت و محبّت و مودّت او و مهم‌تر از آن برائت از دشمنان او معنا می‌شود.

درس فیزیک، قوانین شکست نور را به من آموخت؛ ولی نفهمیدم «نور خدا» تویی و مقصود از «یهدی الله لِنورِه مَنْ یَشاء».[5] از سرعت سرسام‌آور نور (300 هزار کیلومتر در ثانیه) برایم گفتند؛ امّا اشاره نکردند شعاع دین امام معصوم تا کجاست و نگفتند امام در یک لحظه می‌تواند تمام عوالم و کهکشان‌ها را از نظر بگذراند و از احوال همه‌ی ساکنان زمین و آسمان باخبر شود.

وقتی برای کنکور درس می‌خواندم، کسی مرا برای ثبت نام در دانشگاه معرفت و محبّت امام زمان علیه السلام تشویق نکرد. کسی برایم تبیین نکرد که معرفت امام نیز مراتب دارد و خیلی‌ها تا آخر عمر در همان دوران طفولیّت یا مهد کودک خویش درجا می‌زنند.

نمی‌دانستم که عناوینی همچون دکتر، مهندس، پروفسور و ... قرار‌دادهایی در میان انسان‌هاست که تنها به کارِ کسب ثروت، شهرت و منزلت اجتماعی و گاهی خدمت در این دنیا می‌آید؛ اصلاً در این وادی نبودم.

از فضای نیمه بسته‌ی مدرسه، وارد فضای باز دانشگاه شدم. در دانشکده وضع از این هم اسف‌بارتر بود. بازار غرور و نخوت پُر مشتری بود و اسباب غفلت، فراوان و فراهم. فضا نیز رنگ و بو گرفته از «علم زدگی» و «روشن‌فکر مآبی»! خیلی‌ها را گرفتار تب مدرک گرایی دیدم. علم آن چیزی بود که از فلان کتاب مرجع اروپایی یا فلان مجله آمریکایی ترجمه می‌شد؛ از علوم اهل بیت علیهم السلام، دانش یقین بخش آسمانی، کم‌تر سخن به میان می‌آمد!

مولای من! در دانشگاه هم کسی برایم از تو سخن نگفت؛ پرچمی به نام تو افراشته نبود؛ کسی به سوی تو دعوت نمی‌کرد؛ هیچ استادی برایم اوصاف تو را بیان نکرد. کارکرد دروس معارف اسلامی و تاریخ اسلام، جبران کسری معدّل دانش‌جویان بود! نه اینکه از تبلیغات مذهبی، نشست‌های فرهنگی، نماز جماعت، اردوهای سیاحتی زیارتی، مسابقات قرآن و نهج البلاغه و ... خبری نباشد .. کم و بیش یافت می‌شد؛ امّا در همین عرصه‌ها نیز تو سهمی نداشتی و غریب و مظلوم و «از یاد رفته» بودی.

پس از فراغت از تحصیل نیز، اداره‌ی زندگی و دغدغه معاش، مجالی برای فکر کردن راجع به تو برایم باقی نگذاشت!

اینک امّا، در عمق ضمیر خود، تو را یافته‌ام؛ چندی است با دیده‌ی دل تو را پیدا کرده‌ام؛ در قلب خویش گرمای حضورت را با تمام وجود حس می‌کنم؛ گویی دوباره متولّد شده‌ام. تعارف بردار نیست. زندگی بدون تو – که امام عصر و پدر زمانه‌ای - «مُردگی» است و اگر کسی همچون من، پس از عمری غفلت به تو رسید؛ حق دارد احساس تولّدی دوباره کند؛ حق دارد از تو بخواهد از این پس او را رها نکنی و در فتنه‌ها و ابتلائات آخرالزّمان از او دست گیری؛ حق دارد به شکرانه‌ی این نعمت، پیشانی ادب بر خاک بساید و با خود زمزمه کند:

«اَلْحَمدُ اللهِ الّذی هَدانا لِهذا وَ ما کُنّا لِنَهْتدیَ لَوْلا أن هدانَا الله»

 

برگرفته از از کتاب «آشتی با امام عصر علیه السلام» نوشته «علی هراتیان» انتشارات «آفاق» چاپ یازدهم 1389، بخشی از قسمت «آغاز کلام»



[1]. «ذی طُوی» کوهی است نزدیک مکّه، سر راه تنعیم و «رَضْوی» کوهی در غرب مدینه. در دعای ندبه می‌خوانیم: «کاش می‌دانستم ... در کدام سرزمین اقامت می‌کنی؟ آیا در رضوی یا غیر آن یا در ذی طوی؟»

[2]. در زیارت آل یاسین آمده است: «اَلسَّلامُ عَلیکَ یا بابَ الله وَ دَیّانَ دینه.»

[3]. ابوهاشم جعفری، از یاران امام علیّ النّقی علیه السلام، نقل می‌کند: خدمت آن حضرت مشرّف شدم. امام علیه السلام به زبان هندی سخن گفت و من نتوانستم به خوبی پاسخ دهم. در پیش روی آن حضرت سطل کوچکی بود که پر از سنگ‌ریزه بود. امام هادی علیه السلام یکی از سنگ‌ریزه‌ها را برداشت و در دهان مبارک خود نهاد و مقداری آن را مکید. سپس آن را به من مرحمت فرمود. آن را در دهان گذاشتم. به خدا قسم، از نزد آن حضرت برنخاستم مگر این که به هفتاد و سه زبان می‌توانستم سخن بگویم که یکی از آن‌ها هندی بود. القطره 1: 675، به نقل از مناقب ابن شهر آشوب 4: 408 و کشف الغمّه 2: 397.

ابا صلت نیز می‌گوید: حضرت رضا علیه السلام با مردم به زبان خودشان صحبت می‌کرد ... پس از تعجّب من فرمود: ای اباصلت، من حجّت خدا بر مردم ام و خداوند کسی را حجّت قرار نمی‌دهد که زبان آن‌ها را نداند...» بحارالانوار 26: 190.

[4]. حدیث شریف «مَن ماتَ وَ لَمْ یَعرِفْ إمامَ زَمانِه ماتَ میتَةَ  جاهلیَّةِ.» که از احادیث بسیار مشهور و معتبر است و شیعه و سنّی بر تواتر آن تصریح کرده‌اند.

[5]. «خدا هر کس را بخواهد به طرف نور خویش هدایت می‌کند»، قسمتی از آیه‌ی 35 از سوره‌ی نور که در حدیث شریف، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام آن را به امام عصر علیه السلام تأویل فرموده‌اند. تفسیر برهان 4: 72 (ح7643)

[ ۱۸ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ٧:٤٦ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

صفحات دیگر
امکانات وب