علم برای همه
وبلاگی در رابطه با مطالب علمی، آموزشی، کتاب، شعر و ... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

هوالتواب

 

 

ساعات عمر من همگی غرق غم گذشت

دست مرا بگیر که آب از سرم گذشت

 

مانند مرده‌ای متحرک شدم، بیا

بی تو تمام زندگی‌ام در عدم گذشت

 

می‌خواستم که وقف تو باشم تمام عمر

دنیا خلاف آن چه که می‌خواستم، گذشت

 

دنیا که هیچ، جرعه‌ی آبی که خورده‌ام

از راه حلق تشنه‌ی من مثل سم گذشت

 

بعد از تو هیچ رنگ تغزل ندیده‌ایم

از خیر شعر گفتن، حتی قلم گذشت

 

تا کی غروب جمعه ببینم که مادرم

یک گوشه بغض کرده، که این جمعه هم گذشت ...

 

مولا! شمار درد دلم بی نهایت است

تعداد درد من به خدا از رقم گذشت

 

حالا برای لحظه‌ای آرام می‌شوم

ساعات خوب زندگی‌ام در حرم گذشت

 

«سید حمیدرضا برقعی» (بهار 85) برگرفته از کتاب «طوفان واژه‌ها»


سلام دوستان

امیدوارم که حالتون خوب باشه

راستش من زیاد خوب نیستم. نمی دونم چرا شاید به خاطر همین غروب جمعه هست که همگی دلتنگیم.

چند وقتیه فکر می کنم برکت از زندگیم رفته.

قدیما بیشتر قرآن و دعا می خوندم. بیشتر زیارت آل یاسین می خوندم و با امام زمان حرف می زدم. ولی چند وقته اصلا به سراغ زیارت نرفتم و به آقا سلام نکردم.

قبلاً بیشتر کتاب در مورد امام زمان می خوندم ولی چند وقتیه که کتاب نخوندم در این مورد و یا نصفه رهاش کردم. واقعاً چرا اینجوری شدم؟

تو این چند روزه که تو نمایشگاه بودم که در مورد ایام فاطمیه بود و دوستان برگزار کرده بودن و آخرش به امام زمان ختم می شد، به این نتیجه رسیدم که من هیچ کاری برای امام زمان نمی کنم. حتی دعاهام هم کم شده. راستش با اینکه من خودمم اونجا بودم و اجرا داشتم ولی یه تلنگری هم برای خودم بود. اینکه یادم بیفته که خیلی از قرآن دور هستم. خیلی از امام زمان دور شدم. از قرآن صحبت می کردیم؛ ولی قرآن تو زندگیم کم رنگ شده. می گفتیم امام زمان از من و شما خواسته زیاد دعا کنیم برای ظهورشون و روی این قضیه تاکید فراوان کردند؛ ولی من تعداد دعاهام خیلی کمه.

واقعا چرا من اینجوری شدم؟

شاید فکر می کنم چهارتا جلسه در مورد امام زمان می رم و چند تا کتاب خوندم و یه سری چیزا می دونم کافیه. فکر می کنم که علامه دهر شدم و هم سطح علامه مجلسی و شیخ صدوق شدم؟ البته من خودم رو هیچ وقت اونقدر بالا نگرفتم. ولی الان که خوب دقت می کنم می فهمم که غرور من رو گرفته. همین دوتا کار کوچیک که می کنم فکر می کنم خیلی زیاد هستن و کافین.

فکر می کنم این که من کتابای زیادی از امام زمان داشته باشم دیگه تمومه. ولی چه فایده که یا نخوندمشون یا اگه خوندم از ذهنم رفته بیرون.

الآن که داشتم فکر می کردم به ذهنم اومد که خیلی وقته سراغی از وبلاگ پادشه خوبان نگرفتم. خیلی دلم براش تنگ شده. چقدر شعر توش دارم.

دوباره می خوام راه اندازش کنم. این بار نه فقط شعر بلکه هر مطلب و هر نکته و هر چیزی که در مورد امام زمان هست و تذکر میده رو می خوام بیارم.

 

امروز جمعه بود. پیش خودم فکر می کنم اگه امروز روز ظهور بود آیا واقعا من آمادگیشو داشتم؟ اگه فرستاده ای از طرف مولا میومد و می گفت بیا بریم که ظهور داره اتفاق می افته؛ آیا من باهاش می رفتم؟ یا مثل شخصیت های کتاب کمی دیرتر منم بهونه داشتم برای یاری نکردن امام؟

نمی دونم واقعا فکر می کنم تو چاهی گیر کردم.

ببخشید سر شما رو هم درد آوردم.

بهتر بلند بشم. بلند بشم و یه سلامی به آقا بکنم با زیارت آل یاسین و از خودش بخوام که منو از این منجلاب سردرگمی نجات بده. مثل این عکس پایین دست منو بگیره و نجات بده.

مولای من! آقای من!

ای کشتی نجات!

می دونم که شیعه خوبی نیستم برای شما و با کارام دارم مایه ننگ شما میشم. یاد صحبتم تو نمایشگاه افتادم که به بقیه می گفتم باید برای شما زینت باشیم و مایه ننگ نباشیم. چقدر راحته سخنرانی برای مردم ولی خودت به اونا عمل نکنی. وقتی به گذشته ام نگاه می کنم می بینم که مسیر زندگیم این نبود. من یه مسیر دیگه ای رو داشتم انتخاب می کردم. شما بودی که دست منو گرفتی و نذاشتی که سقوط کنم. نذاشتی که قدم در مسیر گمراهی بردارم.

الآن که چند وقتیه به مسیر درست اومدم با کمک شما بوده که اومد. ولی این مسیری هست طولانی و پر از خطرات و پرتگاه ها. اگه شما دست منو ول کنید از مسیر منحرف می شم و معلوم نیست به چه سرنوشتی دچار میشم.

یا غیاث الممستغیثین!

لطفاً به فریادم برس.

من همیشه محتاج و گرفتارم و باید یکی باشه که دست منو بگیره. التماس می کنم که دست منو بگیری و لحظه ای هم ول نکنی.

 

سائلی آمده در می کوبد

جای پایت به مژه می روبَد

 

کی سرِخوانِ عطایش خوانی؟

بر سرِ سفره خود بنشانی؟

 

سفره ی مرحمت و احسانت

تو کریمیّ و منم مهمانت

[ ٧ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

صفحات دیگر
امکانات وب