علم برای همه
وبلاگی در رابطه با مطالب علمی، آموزشی، کتاب، شعر و ... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

هو الکریم

سلام خدمت همه شما عزیزان

امروز می خوام هم در مورد یک کتاب نظر بدم و هم در مورد جلسه نقدی که 13 بهمن ماه تو فرهنگسرای انقلاب اسلامی برگزار شد و من رفتم. دلیل اینکه چرا اینقدر دیر دارم مطلب میذارم در مورد کتاب اینه که صبر کردم تا عکس های جلسه نقد رو تو سایت فرهنگسرا قرار بدن تا من اونا رو تو وبلاگم همراه با این مطالب برای شما بذارم. ولی دیدم نه فعلاً‌ خبری از عکس نیست. اینه که گفتم مطلب رو بذارم.

اول نظرم در مورد کتاب رو میگم بعد در مورد اون جلسه نقد صحبت می کنم.

البته من زیاد حوصلم نگرفت در مورد جلسه ریزه کاری هاش رو بنویسم. گزارش کاملش رو خود فرهنگسرا نوشته که می تونید تو لینک زیر بخونید

http://enghelab.farhangsara.ir/tabid/1525/ArticleId/40974/-%C2%AB-%C2%BB.aspx


نام کتاب: آه با شین

نویسنده: محمدکاظم مزینانی

مترجم: -----

ناشر: سوره مهر

تعداد صفحات: 356

تاریخ نقد یا نظر: 11/11/1393

 

داستان، داستانِ زندگی فردی است که من نفهمیدم نام او چه بود. در کودکی به او «ته‌تغاری» می‌گفتند، موقعی که در سازمان بود نام مستعار «مسعود» را داشت و در زندان «آقا معلم» صدایش می‌زدند.

او فردی است از تبار قاجار که همراه خانواده در دامغان زندگی می‌کند. داستان در رابطه با او و خانواده‌اش است. از وقتی که کوچک بود و حتی زمان‌های قبل‌تر که او به دنیا نیامده بود تا مرگ او در 72 سالگی. به نوعی می‌توان گفت که داستان، زندگی 5 نسل از این خانواده را پوشش می‌دهد.

نمی‌توانم بگویم که داستان داستانِ قوی‌ای بود. اما هنر نویسندگی نویسنده خیلی بهتر بود. نویسنده با استفاده از موارد گوناگون سعی در جذاب کردن داستان داشته که به نظر من با انتخاب این داستان هنر نویسندگی خود را شهید کرده است. اگر داستان، بهتر، جذاب‌تر و گیراتر می‌بود، مطمئناً شاهکار بوجود می‌آمد.

اکنون مواردی که نویسنده در داستان استفاده کرده را بیان می‌کنم:

الف. استفاده از تعابیر و واژه‌های عامیانه و محلی: به واسطه اینکه بخش زیادی از کتاب به زمان‌های گذشته بر‌می‌گردد و در یک شهرستان یا بهتر بگویم در یک شهر با مردمان کاملاً محلی اتفاق می‌افتد پر است از این‌گونه واژه‌ها و اصطلاحات. شازده به مترسکی می‌ماند که با وجود درو شدن محصول همچنان صاف و کله شق ایستاده باشد وسط مزرعه تا پرنده‌ها از او حساب ببرند. سلطان علی، وحشت زده، نرمه‌ی دستش را گاز گرفت و به رف نگاه کرد.

-     پناه بر خدا! مگر آن‌هایی‌ها سَوات هم می‌دانند حضرت والا؟

-     خفه شو مردک! این خزعبلات چیست که به هم می‌بافی. اجنه چه کار به نامه عدلیه دارند؟ تا به حال فکر می‌کردم خرفت شده‌ای. ولی می‌بینم خر هم تشریف داری ... برو بالا نامه را بردار.

سلطان علی پایش را گذاشت روی طاقچه و دستش را دراز کرد سمت نامه، که ناگاه لیز خورد و بین زمین و آسمان آویزان ماند. مثل کارتنکی چسبیده بود به رف و در هوا دست و پا می‌زد. به هر جان کندنی بود نامه را از روی رف برداشت و به دست شازده رساند. این طوری بود که همه فهمیدند آن‌هایی‌ها کارشان را شروع کرده‌اند؛ این بار با ظرافت و پیچیدگی بیشتر. (صفحه 54 و 55)

-     مادر ابراهیم، شب شد! زود باش برو سر اصل مطلب. حواست به فطیرهای توی تنور هم باشه. نذار برشته بشن.

-     چشم خانم خانم‌ها. حواسم هست. چی‌چی داشتم می‌گفتم؟ آهان، مرتِکه تا وقتی صورتش را تیغ نمی‌انداخت قیافه آدمی‌زاد پیدا نمی‌کرد. هر دفعه هم صورتش کلی زخم و زیلی می‌شد و خون راه می‌افتاد؛ بس که خسیس و لئیم بود و حاضر نبود پول بدهد و چند تا تیغ نو بخرد.

دردسرت ندهم. آقا، با همان سر و شکل، کت شلوار مکش مرگ مَنَش را تنش می‌کرد، زلف سیخ‌سیخی‌اش را، که مثل جاروبِ تویِ خِلا می‌ماند، شانه می‌زد، یک کم از این عطرهای فش فشی به خودش می‌پاشید، کلاه پهلوی سرش می‌گذاشت، و می‌رفت سر کار. دروغ نباشه؛ چسان فسانش یک ساعت طول می‌کشید. (صفحه 148)

لازمه یادآوری کنم که یک واژه‌نامه کوچک هم در آخر کتاب است که برخی واژه‌ها و اصطلاحات دامغانی به کار رفته در داستان را توضیح داده.

ب. استفاده از عناصر مختلف مانند اَلیجه و آن‌هایی‌ها: فکر می‌کنم نویسنده با این ترفند می‌خواسته یک جذابیت خاص و حس مرموز به داستان بدهد. بخصوص که در فصل اول کتاب این عناصر بیشتر به کار برده شده‌اند. شاید هم می‌خواسته جنبه خرافی و اعتقاد به خرافات گذشتگان را بیان کند.

البته خیلی زود و در آخر همین فصل اول مشخص می‌شود که جریان اَلیجه یعنی گربه‌ای که در خانه سالاری‌ها بود و آن‌هایی‌ها یعنی اجنه از چه قرار است.

پ. استفاده از زمان: نویسنده در سراسر کتاب بین گذشته و حال در حرکت است. گذشته‌ای که بیشتر به زندگی ته‌تغاری می‌پردازد ولی زندگی دیگر افراد را هم فراموش نمی‌کند. در خلال داستان سرگذشت افراد مختلف را به روش‌های گوناگون بیان می‌کند. مثلاً عده‌ای در متن داستان هستند؛ مانند شازده، جد ته‌تغاری. عده‌ای از افراد سرگذشت خود را برای جناب ته‌تغاری تعریف می‌کنند؛ مانند ننه ابراهیم که ته‌تغاری صدایش را ضبط می‌کند. عده‌ای را هم خود نویسنده در قالبی دیگر که با فونتی متفاوت نوشته شده تعریف می‌کند. مانند پدرِ شازده که اگر اشتباه نکنم پدرِ پدر بزرگِ پدر بزرگِ ته‌تغاری می‌شود.

اما زمان حال روایتی متفاوت دارد. در این قسمت نویسنده جناب ته‌تغاری را مخاطب خود قرار داده و به او می‌گوید که چه اتفاقی می‌افتد:

کلافه شده‌ای. دائم دست دراز می‌کنی تا چیزی برداری، نمی‌توانی. می‌خواهی از جایت بلند شوی تا به توالت بروی، تکان نمی‌خوری. می‌خواهی پشتت را بخارانی، موفق نمی‌شوی. بانو سعی می‌کند دوباره به زندگی پیوندت بدهد. تخت چوبی را آورده به هال، جلوی تلویزیون، تا حوصله‌ات سر نرود. سر موقع داروهایت را می‌دهد. برایت سوپ و آش درست می‌کند و همه جوره هوایت را دارد. پسر و عروست هر چند روز یک بار سری به تو می‌زنند. نوه‌ات هنوز به این وضعیت عادت نکرده؛ ولی با شیرین زبانی‌هایش تو را می‌خنداند. به این حال، هر کاری می‌کنی موفق نمی‌شوی خودت را به این زندگی جوش بدهی. (صفحه 75 و 76)

در ابتدا فکر می‌کردم کسی که دارد با ته‌تغاری اینجور صحبت می‌کند کسی است که در خودِ داستان حضور دارد. ولی اینجور نیست و این شخص اصلاً‌ در داستان وجود ندارد.

ت. استفاده از سه نوع فونت: یک نوع آن مربوط به زمان حال است که نویسنده با ته‌تغاری صحبت می‌کند. نوع دیگر مربوط به زمان گذشته است. و نوع سوم آن که در میانه‌ی گذشته است مربوط به نکات تکمیلی است. به عنوان مثال در صفحه 264 ته‌تغاری از «غلام خرکش» می‌خواهد داستان به زندان افتادنش را تعریف کند. در این‌جا فونت سوم کارآیی پیدا می‌کند و وقایعی که باعث شد غلام خرکش به زندان بیفتد را شرح می‌دهد. این قسمت هم مانند قسمت گذشته راوی سوم شخص دارد و نویسنده آن را بیان می‌کند.

تنها جایی که راوی اول شخص می‌شود چند صفحه آخر کتاب است که در زمان حال و هنگام مرگ ته‌تغاری اتفاق می‌افتد که در آن ته‌تغاری در واقع روح ته‌تغاری با بانو صحبت می‌کند.

همان‌طور که گفتم داستان جالب نبود و من خوشم نیامد. اما استفاده از فنون نویسندگی، ایجاد فضا، شرح وقایع و اتفاقات، توصیف مناظر و ... بسیار خوب کار شده بود.

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

و اما جلسه نقد:

این جلسه که نام آن «نشست بازخوانی و نقد کتاب آه با شین» بود، در سالن سپیده فرهنگسرای انقلاب اسلامی تهران برگزار شد.

اول قسمت هایی از متن کتاب توسط خانم «لیلا زارع» بازیگر سینما و تلویزیون خوانده شد. سپس آقایان «حمید باباوند» مجری، «محمدکاظم مزینانی» نویسنده کتاب، «ابراهیم حسن بیگی» و «یوسفعلی میرشکاک» منتقد به جایگاه رفتند.

آقای مزینانی در جواب سوال «انگیزه شما برای نوشتن کتاب چه بود» که توسط آقای باباوند پرسیده شد، گفت که انگیزه شان سوال شخصی بوده. این که بداند شاه چه کسی بوده و بعد اینکه انقلابیون چه شخصیتی داشتند. گویا انگیزه نوشته های ایشون حس کنجکاوی باشد. مثلا به سفرنامه ای که قبلاً نوشته بودند اشاره کردند و گفتند که مثلاً می خواسته بداند که «گرم ترین کویر که در جنوب دامغان هست چی هست؟»

آقای مزینانی به سه گانه خودشون اشاره کردند: «شاه بی شین»، «آه با شین» و «شین». کتاب شین در دست اقدام است و در حال حاضر دارند آن را می نویسند.

در رابطه با مخاطبان این کتاب و کتاب های کودکی که قبلاً‌ نوشته بودند گفتند: «در رابطه با کودک راحت تر می توان کار کرد چون می دانی مخاطب چه کسی است. حتی می توانی سن او را تعیین کنی؛ ولی برای بزرگسال دایره وسیع تر است و با سلیقه ها و شخصیت های مختلف روبرو هستید.»

در ادامه آقای میرشکاک سخنانی گفتند که من فقط این قسمت را یادداشت کردم: «رمان اول شعر ایشون و این رمان نثر ایشونه». منظور از رمان اول کتاب «شاه بی شین» است. و چون آقای مزینانی قبلاً شعر می سرودند و به یکباره به نوشتن رمان روی آوردند آقای میرشکاک می خواستند بگویند که رمان اول ایشون هنوز اون طبع شعر رو داشته از شعر اثر پذیرفته. اما رمان دوم از شعر دور شده و کامل به نثر در اومده.

پس از آقای میرشکاک، آقای حسن بیگی صحبت کردند که من نکاتی را که نوشته ام می آورم:

در نوشتن رمان، نویسنده هر چه سعی کند که مسئولیت درک داستان را به خواننده واگذار کند موفق تر است. یعنی خواننده تکه های پازل این داستان را در کنار هم قرار دهد و نتیجه بگیرد. نه اینکه صرفاً خواننده نظاره گر باشد.

وقتی داشتم کتاب را می خواندم انگار فیلم علی حاتمی با تمام ریزه کاری هایش را نگاه می کردم.

بسیار رد داستان ریز شده بود. حتی به نقش پرنده که در سینی چای بود استفاده و به آن اشاره کرده است.

بیشتر نویسنده ها خودشان را درگیر حوادث واکشنِ تاریخ می کنند.

استفاده از کلمات قصار مثل: وقتی با زبان نمی توانی حرف بزنی نمی توانی دروغ بگویی.

استفاده از دو کبوتر که با آن فضای خالی و تنهایی مسعود را پر می کرد.

از زیباترین صحنه ها صحنه خراب کردن باغ و درست کردن میدان است. و جوانه زدن و سبز شدن درخت هایی در دل آسفالت که حکومت مجبور می شود آهک بریزد و آن ها را خشک کند.

در ادامه باز هم صحبت هایی انجام شد.

مزینانی:

نامه ای که سیمین برای مسعود می نویسد و هیچ وقت خوانده نمی شود به نوعی پرپرشدن عشق آن هاست. همانند عشق هایی که ممکن است در اینجور خانه های تیمی پیدا می شدند و به خاطر مسائل کاری پرپر می شدند.

حسن بیگی: این رمان را به هیچ وجه نمی توان در رابطه با انقلاب دانست به واسطه اینکه شخصیت در یک گروه چریکی قرار می گیرد و بعد توسط ساواک در زندان شکنجه می شود.

میرشکاک:

نویسنده در رمان از فیلتر تک تک شخصیت های آن رد می شود. مثلاً‌ در اینجا نویسنده باید از فیلتر سیمین رد شود تا بتواند او را توصیف کند.

کار هنرمند این است که کاراکترش را در مخاطب نهادینه کند. کاراکتر حتماً باید با خواننده درگیر شود. (شاید هم اینجوری بود: خواننده حتماً باید با کاراکتر درگیر شود. ممکنه من اشتباه نوشته باشم. شک دارم)

اما در آخر که به پرسش و پاسخ حضار رسیدیم من هم سوالی کردم از آقای مزینانی: اینکه چرا فقط در آخر کتاب ما راوی اول شخص را داریم و در هیچ جای دیگر این راوی وجود ندارد؟

آقای مزینانی گفتند که به خاطر فشرده گویی بخش آخر کتاب به اول شخص تغییر می یابد. اگر قرار بود به همان صورت قبل می ماند احتیاج داشت که صفحات زیادی به کتاب اضافه شود.

راستش با این جواب آقای مزینانی می بینم مثل فیلم های ایرانی هست. فیلم رو اینقدر می کشن می کشن تا همه خسته میشن. بعد که می بینن اینجوریه سریع می خوان فیلم رو جمع کنن و آخرش و به قول خودمون سَمبَل می کنن و آدم نمی فهمه چی میشه. این کار باعث میشه که آخر فیلم اون کیفیت لازم رو نداشته باشه. ولی کتاب به نظر من جا داشت 30، 40 صفحه بهش اضافه بشه اگه قرار بود بهتر از آب در بیاد. البته آخرش با اتفاقاتی که در کتاب می افته باید همینجوری تموم میشد و فرقی هم نمی کنه که از کدوم منظر به مرگ این شخص پرداخته بشه.

در آخر هم اینو بگم و تمام: یه خانمی به یه توصیف خیلی زیبا تو کتاب اشاره کرد که من به راحتی ازش رد شده بودم، ولی ایشون رو اون زوم کردن و برامون خوندن:

«صلات ظهر، از بلندگوی ژاپنی روی منار سلجوقی صدای اذان پخش می شد و پاشیده می شد در سراسر شهر. با شنیدن صدای اذان، باد کهن سال با پاهایی فلج گونه خودش را کشان کشان به مسجد جامع می رساند و پشت ستون های ساسانی نماز فُرادا می خواند. بعد، به سرعت از مسجد بیرون می زد و در کوچه باغ های جنوبی از نفس می افتاد. هزاران سال بود که همین کار را انجام می داد. اما دیگر حال و جانی نداشت. می گفتند حتی وقتی مسجد تاریخانه یک آتشکده بوده، آنجا حضور داشته و اوراد زَند و پازَند را زمزمه می کرده.» (صفحه 130)

 

اینم عکس امضای آقای نویسنده

[ ۳ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۱:٤٩ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

صفحات دیگر
امکانات وب