علم برای همه
وبلاگی در رابطه با مطالب علمی، آموزشی، کتاب، شعر و ... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

هوالاعلی

 

سلام

چهارشنبه شب 25ام عروسی بودیم یه اتفاق خیلی جالب مثل توی فیلم ها اتفاق افتاد ...

وقتی من بچه بودم فکر می کنم 4 یا 5 سالم بود یه همسایه و مستاجر برامون اومد. آقای احمد حیدری و خانمش تهمینه خانم و دوتا پسراش احسان و محسن. احسان دوسال از من بزرگتر بود و همسن داداشم و محسن دو سال از من کوچیکتر بود.

جالبه بدونید این خونواده 5 یا 6 سال همسایه ما بودن تو این سال ها ما خیلی با هم جور بودیم. بزرگترا که با هم رابطه داشتن و ما بچه ها هم همش با هم بودیم. همه بازی ها مون با هم بود. با هم میکرو بازی می کردیم با هم فوتبال بازی می کردیم. با هم کارت بازی می کردیم. خلاصه هر بازی فکر کنی ما با هم انجام میدادیم. تا الان یادم نمیاد که ما چهار نفر با هم دعوا کرده باشیم. بزرگتر هم که شدیم و رفتیم مدرسه تو یه مدرسه بودیم و با هم می رفتیم میومدیم. هر چند که اول داداشم و احسان رفتن مدرسه و بعد من و بعد محسن.

حتی ما یه مدت هم خونه یکی بودیم. خونه ما دوطبقه است. بابام تصمیم گرفت که خونه رو رنگ کنه. اول خونه مستاجرمون رو رنگ کرد یعنی همین خونواده. این بنده خداها هم اساساشون رو جمع کردن یه گوشه و اومدن خونه ما. بعدش هم که نوبت به خونه ما رسید ما رفتیم خونه اونا و اونجا بودیم. دیگه شده بودیم مثل یه خونواده و بیشتر با هم بودیم.

خلاصه تو این مدت انواع و اقسام شادی ها و خاطرات رو با هم داشتیم و من و محسن همیشه با هم بودیم و مثل برادرای دوقولو با هم صمیمی بودیم شاید هم رابطمون نزدیکتر بود. نمی دونم نزدیکترین رابطه بین آدما چی میشه. شاید همین دوقوها نزدیکترین رابطه رو داشته باشن. شاید رفیق ها باشن. در هر صورت منو محسن بالاترین رابطه رو با هم داشتیم. مادرم میگه شماها رو انگار به هم بسته بودن همش با هم بودین و با هم اینور اونور می رفتین.

تا اینکه از خونه ما بلند شدن و رفتن. اولش رفتن یه محله دیگه تو همین شهر و بعد از یکی دو سال رفتن شهریار سمت کرج خونه گرفتن.

ما دیگه اونها رو ندیدیم و ازشون خبر نداشتیم تا پارسال که تهمینه خانم یه روز سرزده اومد خونمون. بعدش یه بار دیگه هم با احسان اومد خونمون و دیگه تلفنی با هم رابطه داشتیم ولی نه ما تونستیم بریم خونه اونا نه اونا بیان خونه ما تا اینکه مرداد ماه همین امسال یعنی یه ماه پیش اومدن عروسی داداشم که همسن احسان هست. ولی به دلایلی محسن نتونسته بود بیاد.

چهارشنبه یعنی 25 شهریور هم که گفتم رفته بودیم عروسی، عروسی احسان بود و بعد از حدود 15 سال من و محسن همدیگه رو دیدیم. (البته اگه اشتباه نکنم چون یادم نمیاد دقیقا چه سالی بود که از خونه ما رفتن ولی همین حدودا میشه)

واقعا یه حس خاصی بود. فکر کن تو بچگی و اون عالم یه دوست و همراه خوب داشته باشی و چند سال روز و شب با هم باشین، بعد ناقافل از هم جداشین و دیگه از هم خبر نداشته باشین و بعد از سال ها دوباره اونو ببینی. برای همین گفتم که مثل فیلم ها بود.

شاید براتون سوال پیش اومده باشه مثل اینکه چرا تو این یک ساله نرفتین همدیگه رو ببینین یا الان که تلفن و اینترنت و ... هست چطور با هم درارتباط نبودید؟ اتفاقا این ها برای خود من هم سواله. واقعا نمی دونم چرا ما این ارتباط رو نداشتیم. حتی اون موقع که احسان اومد خونمون من شماره احسان رو گرفتم و باهاش در ارتباط بودم ولی نمی دونم چرا شماره محسن رو ازش نگرفتم. به هرجهت این ارتباط برقرار نشد تا شب عروسی احسان. هرچند که فوقش این دوری یک سال کمتر میشد و میشد 14 سال که اون هم خودش عمریه.

ان شاء‌الله که آخر همه فراق ها وصال باشه

[ ٢٧ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ٩:۱٠ ‎ب.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هوالکریم

 

برای کسانی که در توجیه کارهای نادرستشان می‌گویند همه همین کار رو می‌کنند...

اگر به کلمه «اکثر الناس» در قرآن نگاه کنیم، می‌بینیم که خداوند آن‌ها را 11 بار «لایعلمون؛ نمی‌دانند»، سه بار «لا یشرکرون؛‌ شکر‌گذاری نمی‌کنند» و سه بار «لایؤمنون؛ ایمان نمی‌آورند»‌ دانسته است.

و اگر کلمه «اکثرهم» را بنگریم می‌بینیم که خداوند درباره‌ی آن‌ها از واژه‌های «الفاسقون؛ فاسق»، «معرضون؛ روی‌گردان»، «لا‌یعقلون؛ نمی‌اندیشند»، «لا‌یسمعون؛ نمی‌شنوند» و ... استفاده کرده است.

اما بندگان صالح از افراد قلیل و اندک هستند که خداوند متعال درباره‌ی آن‌ها می‌فرماید:

«وَقَلِیلٌ مِّنْ عِبَادِیَ الشَّکُورُ‌؛ اندکی از بندگانم سپاسگذارند» (سبأ/13)

«وَمَا آمَنَ مَعَهُ إِلَّا قَلِیلٌ؛ و همراه او (نوح)‌ جز عده‌ای قلیل ایمان نیاوردند» (هود/40»

«... قلیلا ما یومنون»

«... قلیلا ما تشکرون»

«... قلیلا ما تذکرون»

«... قلیلا ما تومنون»

و...

پس زیادی بودن هیچ وقت معیار حق بودن نیست... .


منبع:‌ماهنامه خانه خوبان، شماره 79، مرداد 1394، صفحه 6

[ ۱۸ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ۱:۱۸ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هوالکاشف الضر

 

گزارش چهارمین جلسه اتاق فکر مورخ 12/06/1394

حاضرین:

سرکار خانم مرادی

سرکار خانم آرام والا

جناب آقای مولایی

جناب آقای فارغی

و بنده امین پازوکی

به خاطر رنگ‌آمیزی اتاق خانم مرادی این جلسه استثنائاً در اتاق خانم آرام والا در اداره ارشاد برگزار شد.


در این جلسه به‌طور اختصاصی بر روی طرح کیف کتاب که عنوان آن با نظر دوستان حاضر به «طعم دانایی» تغییر یافت، کار شد.

همان‌طور که در جلسه قبل هم مطرح شد، این طرح قرار است که در روستای خسرو انجام شود.

مصوبات این جلسه به چند بخش تقسیم می‌شود:

   1.تبلیغات:

الف) چاپ 3 عدد بنر تبلیغاتی و نصب آن در روستا

ب) تبلیغ از طریق دهیاری

ج) حضور در یک نماز جماعت: به این صورت که ابتدا حاج آقای مسجد یک معرفی کوتاه از ما داشته باشند و بعد ما برنامه‌ی خود را معرفی کنیم.

د) تبلیغات از طریق روزنامه صالح

   2.محتوای کیف:

الف) سه عدد کتاب:‌ اول: کتاب مصور آموزه‌های مذهبی و بهداشتی و اجتماعی و ... برای گروه کودک. دوم: کتاب «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» از آقای آذر یزدی برای سوم و چهارم دبستان. سوم: کتاب «لبخند انار» از آقای هوشنگ مرادی کرمانی برای گروه نوجوان

ب) یک عدد مجله برای خانواده

ج) بروشور و تبلیغات کتابخانه‌ها

د) فرم عضویت رایگان نزدیک‌ترین کتابخانه به روستا

نکته: کتاب‌های قرار داده شده در داخل بسته مخصوصاً کتاب «لبخند انار» از خانواده‌ها همراه برگه پاسخ مسابقه و باز خورد، باز پس گرفته می‌شوند. این کتاب‌ها در کیف روستای دیگر قرار می‌گیرند. بعد از گذشت مدت‌زمان اندک به مردم همین روستای خسرو کتاب‌های دیگری داده می‌شود.

   3.بازخورد:

الف) مسابقه خلاصه‌نویسی

ب) توضیح اینکه کدام داستان بهتر بود – با کدام شخصیت ارتباط برقرار کردند و ...

ج) دادن جوایزی مانند بلیت سینما و ...


این‌ها مصوبات اصلی برای اجرای برنامه بود؛ اما در کنار این‌ها مصوبات دیگری هم داشتیم:

مصاحبه با سایت پاکدشتی‌ها توسط خانم مرادی

تهیه محتوای کیف: خانم مرادی

تهیه کیف: آقای مولایی

شناسایی دقیق خانوارها (این شناسایی باید در این جلسه اعلام می‌شد که متأسفانه این امر صورت نگرفت)

بررسی و تحلیل کتاب لبخند انار در جلسه مورخ 19/06/1394

تشکیل جلسه مورخ 26/06/1394 در بخشداری شریف‌آباد و دعوت از بخشدار شریف‌آباد آقای حاجی و دهیار روستای خسرو

آقای فارغی موضوع‌هایی که قرار است در جلسه معرفی در نماز جماعت، به آن‌ها اشاره کنیم را نوشته‌اند. موضوعاتی از قبیل: واقعیات، تهدیدات، رسانه‌ها و آفات، تبلیغات، مبارزه با جهالت، ترویج دانایی، فواید دانایی، بهبود شرایط زندگی، دوری از اعتیاد، دانستن مهارت‌های زندگی، بهبود روابط انسانی، رشد افکار و بالا بردن نگاه

 

[ ۱۳ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ۸:٢٩ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هوالروف

 

گزارش سومین جلسه «اتاق فکر و هم اندیشی» به تاریخ 1394/06/05 در کتابخانه امام جعفر صادق علیه‌السلام

حاضرین:

سرکار خانم مرادی

سرکار خانم آرام والا

جناب آقای رئوفی

جناب آقای مولایی (مسئول امور فرهنگی شهرداری (زیاد مطمئن نیستم سمت ایشان را درست نوشته باشم))

جناب آقای فارغی (پوزش بابت نوشتن فاروغی در گزارش‌های قبلی)

جناب آقای برزگر (نماینده کتابداران)

و بنده امین پازوکی

 

در ابتدای جلسه سرکار خانم مرادی الگوهای ترویج کتاب‌خوانی در دیگر کشورها را که بررسی کرده بودند ارائه دادند. طرح «کتاب‌های شروع» ‌در کشور ژاپن. خلاصه این طرح به این صورت هست که دولت وقتی کودکی به دنیا می‌آید به والدین آن‌ها بسته‌ای را می‌دهد که حاوی دو عدد کتاب برای خود والدین، کارت عضویت کتابخانه برای نوزاد و یک بروشور حاوی اطلاعات تمام کتابخانه‌های شهر می‌باشد.

در ادامه آقای مولایی هم پیشنهاد‌هایی داشتند که بدین شرح است:

شناسایی نقاط قوت و ضعف شهرستان

دعوت از کسانی که در انجمن‌های مختلف در این زمینه کارکرده‌اند و استفاده از تجربیات آنان

معرفی «کتاب سال» در سال‌های گذشته

معرفی تازه‌های کتاب درباره‌ی ادبیات کهن

 

پس از معرفی این پیشنهاد‌های و بحث درباره آن‌ها به بررسی طرح‌های جلسه گذشته پرداختیم:

1. بررسی طرح سیر مطالعاتی در مدارس:

دعوت از خود نویسنده برای معرفی کتاب خود و گفتگو با دانش‌آموزان درباره‌ی آن

رایگان بودن کتاب معرفی‌شده برای دانش آموزان

بعد از جلسه معرفی، حضور هر هفته در مدرسه و ایجاد کلاس نویسندگی به این بهانه

 

2. بررسی طرح سبد کتاب:

مصوبات:

روستای هدف: روستای خسرو

از آثار هوشنگ مرادی کرمانی یک کتاب انتخاب شود

کیف یا پاکتی که طرح و نوشته روی آن درج‌شده باشد

محتوای کیف: یک کتاب – یک مجله برای خانواده – تبلیغات و بروشور کتابخانه‌ها

 

شرح وظایف اعضا در رابطه با طرح سبد کتاب:

بررسی و انتخاب کتاب: خانم آرام والا

تهیه کیف و طراحی آن: آقای مولایی

بررسی و هماهنگی با مسئولین روستا: آقای برزگر

اجرا:‌آقایان رئوفی، فارغی و پازوکی

 

طرح‌هایی که باید برای جلسه آینده آماده شوند:

کتابی که قرار است در طرح سبد کتاب قرار بگیرد شناسایی و بررسی و معرفی شود

طراحی و تهیه حداقل یک نمونه از کیف

هماهنگی با دهیار و مسئولین روستا انجام شود

تعداد خانوار روستای خسرو برآورد شود

[ ۱۱ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ۸:٠٥ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هوالمهیمن

 

سلام

بالاخره بعد از تقریبا 6 ماه ماراتن من با این قضیه سربازی و معافیت تموم شد. پوستم کنده شد اینقدر رفتم و اومدم تا بالاخره امروز یعنی یکشنبه 8 شهریور کارتم اومد.

بزارید با تاریخ بهتون بگم که چی به چی شد

15 فروردین: تهیه دفترچه و آغاز مراحل. مثل واکسن زدن و معاینه پزشکی اولیه و این چرت و پرتا که باید همراه دفترچه پست بشه. البته قدیم پست میشد الان می بری پلیس+10 تو سیستم ثبت می کنن

2 اردیبهشت: ارسال دفترچه یا همون ثبت تو پلیس+10

13 اردیبهشت: رفتن به بیمارستان امام سجاد جهت معاینه اول

15 اردیبهشت: رفتن دوباره به بیمارستان امام سجاد جهت معاینه دوم (چون دوتا پزشک باید میدیدن و نظر می دادن)

11 خرداد: تشکیل کمیسیون پزشکی

12 خرداد: اعلام نتیجه کمیسیون پزشکی و اینکه گفتن معاف شدم

9تیر: احضار به ورامین و رد نظر کمیسیون و ارسال پرونده به شورای عالی (اگه اینجا تایید میشد دیگه مراحل بعدی رو نمی خواست انجام بدم)

13مرداد: تشکل شورای عالی و معرفی به بیمارستان بقیة الله جهت معاینه مجدد

17مرداد: رفتن به ورامین و گرفتن معرفی نامه ی بیمارستان

18مرداد: رفتن به بیمارستان بقیة الله و انجام معاینات

27مرداد: تشکیل شورای عالی پزشکی

29مرداد: اعلام نتیجه شورای عالی و اینکه معاف شدم

8 شهریور: اومدن کارت معافیم

خداروشکر که تونستم معافیم رو بگیرم. میگن تو بلاها و بیماری ها که خدا به آدم میده نعمتی هست همینه ها. درسته که من چشمم مشکل داره و باهاش تار می بینم (البته چشم چپم اینجوریه هرچند که چشم راستمم یه مقدار ضعیفه) ولی خب همین باعث شد که سربازی معاف شم. از امام زمان هم ممنونم که هوامو داشت و به درخواستم جواب داد.

 

دست و جیغ و هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

[ ٩ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هوالوتر

 

سلام

خب امروز جلسه «نشست کتابخوان» برگزار شد.

7 نفر کلا صحبت کردن و کتاب معرفی کردن که سه تاشون از کتابدارای کتابخونه بودن: آقای کوهزادی و خانم کاظمی و خانم سرلک. 4 نفر هم از اعضای فعال که یکیش بنده بودم. خانم خراسانی و آقای کیانی و آقای گودرزی. خانم پیرویسی هم که کتابدار دیگه هستن مجری برنامه بودن.

اول آقای کوهزادی کتابشون رو معرفی کردن. اسم کتابش یادم رفته ولی در مورد حضرت عباس علیه السلام بود. خیلی خوب و عالی و روون و مسلط بودن رو مطالبی که می گفتن. ولی به نظر من در مورد کتاب کم گفتن. مثلا نگفتن که کتاب داستان هست یا روایی هست یا کلا چه جور کتابیه.

نفر دوم هم من بودم که همونطور قبلا گفتم کتاب «اقیانوس مشرق» رو که در مورد امام رضا علیه السلام هست معرفی کردم. ولی در مورد کتابش هیچی به شما نمیگم تا دلتون بسوزه. چون می دونم زیاد با نقد و نظراتم در مورد کتابا میونه ای ندارید.

نفر سوم خانم خراسانی بودن. اول بگم که این خانم خراسانی تو کنکور امسال رتبه 19 رو کسب کردن. رشته شون رو نمی دونم ولی فکر می کنم تجربی بودن. آقای ادیب میگه که این خانم خراسانی فقط کتابای رمان خارجی می خونه و اصلا ایرانی نمی خونه. میگه همه رمانای خارجی ما رو خونده. جای بهاره خانم خالی چون خانم خراسانی کتاب «بر باد رفته» رو معرفی کردن. ایشون تقریبا روبروی من نشسته بودن وقتی دیدم کتاب توی دستشون( قبل از برنامه منظورمه) بر باد رفته است گفتم نکنه این خانم بهاره خانم باشه خخخخ. خلاصه بهاره خانم من جای شما رو خالی کردم و اونجا به یادتون بودم. حتی خانم خراسانی گفتن که فیلمش رو هم ساختن می تونید تهیه کنید و ببنید. بهاره خانم بازم جاتون رو خالی کردم. تو معرفی این کتاب خانم خراسانی از موقیت تاریخی داستان و کتاب، فضای داستان، تفاوت شمال و جنوب آمریکا و درباره ی نویسنده مطالبی گفتن. این رو هم گفتن که از این کتاب خیلی خوششون میاد و چهار بار تا حالا خوندنش.

نفر بعد یعنی نفر چهارم خانم کاظمی بودن که کتاب «نه تر نه خشک» از هوشنگ مرادی کرمانی رو معرفی کردن. در باره ی نویسنده و در مورد داستان توضیح دادن. البته توضیح کامل. یه ایرادی که من گرفتم و بعد از جلسه هم بهشون گفتم این بود که کل داستان رو تعریف کردن. فکر نمی کنم تو اینجور جلسات کل داستان رو بگن. معمولا خط سیر داستان رو میگن و یه توضیح کلی میدن که شنونده تا حدودی از تم داستان مطلع بشه. و مشتاق بشه که بره کتاب رو تهیه کنه و بخونه.

نفر بعدی آقای کیانی بود. آقای کیانی هم اینکه دیر متوجه شده بود یعنی دیر بهش خبر داده بودن که همچین جلسه ای هست و هم اینکه اصلا نمی دونست قراره کتاب معرفی کنه. قبل اینکه بیاد تو سالن رفته بود تو مخزن و 11 تا کتاب با خودشون آورده بود. معرفی خیلی سریع و کلی ولی در عین حال جالب و با حالی از کتابا داشتن. کتاب هاشون هم اینا بودن: 1. مبانی داستان کوتاه از مصطفی مستور 2.نمایشنامه نویسی به صورت عملی 3.قیدار از رضا امیرخانی 4.روی ماه خداوند را ببوس از مصطفی مستور 5.ناتور دشت 6. چگونه کارگردانی کنیم 7.مجموعه آثار آنتوان چخوف 8.آبلوموف 9.تاریخ فلسفه غرب 10.فلسفه در ادب 11.فرهنگ و امپریالیسم

شخصیت خیلی خوبی داره این آقای کیانی قبلا هم چندباری باهاش برخورد داشتم. یادمه یه بار اومده بود کتابخونه تو قفسه ها دنبال کتاب میگشت دیدم که همونجا وسط قفسه ها نشسته روی زمین و داره کتاب می خونه. شمارش رو هم گرفتم.

نفر بعدی که ششمین نفر باشه خانم سرلک بود. ایشون کتاب «آواز پرواز» از راضیه تجار رو معرفی کردن که در مورد شهید عباس بابایی هست. معرفی ایشون هم جالب و خوب و به نظر من کامل بود.

نفر آخر هم آقای گودرزی بود. این آقای گودرزی یه نسبتی هم با من داره: میشه نوه ی پسر عمم. کلا تو نخ کتاب های تاریخ هست و خیلی زیاد کتاب خونده. سنش هم حدود 14 15 فکر می کنم باشه. در اصل نوجوان هست. این آقا کتاب «روزنه ای به تاریخ ایران در سده های گذشته»‌رو معرفی کردن که مجموعه اگه اشتباه نکنم 18 سفرنامه به ایران هست.

کلا جلسه خیلی خوب و صمیمی و دوست داشتنی ای بود. من که خیلی دوست داشتم. همه مون بار اولمون بود که یه همچین برنامه ای رو تجربه می کردیم. ملسما کارهامون خالی از ایراد نبوده. ولی خب هم باعث شد که یک مقدار ترسمون بریزه و هم اینکه تجربه کسب کنیم. ان شاء‌الله تو برنامه مهر ماه که قراره فیلمبرداری هم بشه و تو تلویزیون پخش کنن می خواییم بترکونیم.

راستی اواسط برنامه هم خانم مرادی اومدن و بعد از معرفی خانم کاظمی یه توضیحاتی درباره معرفی کتاب گفتن. مثلا اینکه از چه چیزهایی باید بگیم. چه فاکتورهایی رو باید رعایت کنیم و از این چیزا که من همه رو نوشتم.

آخر برنامه هم یک سری کتاب اونجا چیدن و گفتن هر کس هر کتابی دوست داره به عنوان هدیه برداره. من چند روز پیش تو سایت رنگی رنگی داشتم کتاب هایی که توضیح دادن و معرفی کردن رو می خوندم دیدم چندتا از کتاباش جالب هستن. گفتم خب اینارو تو دفتر یادداشتم می نویسم اگه تونستم پیداشون کنم می خونم دیگه. دومین کتابی که تو این لیست نوشته بودم کتاب «خدمتکار و پروفسور» از یوکو اوگاوا بود که من این کتاب رو روی میز دیدم و سریع برداشتمش. گفتم کاش چیز دیگه ای قصد می کردم.

خلاصه که جای همه تون خالی. احتمالا این جلسه هر ماه برگزار بشه. برای جلسه بعدی من می خوام کتاب «درد» از صادق کرمیار رو معرفی کنم. اگه تو برنامه مهرماه راهمون دادن که خب شرکت می کنم ولی اگه راهمون ندادن تو جلسه بعدی خود کتابخونه این کتاب رو معرفی می کنم. خبرتون هم می کنم که حتما برنامه رو از تلویزیون ببینید.

قربانت، کتاب معرفی کنییییییی، کتاب معرفی شده بخونیییییییییی، تو جلسه شرکت کنییییییییییی، بوس بوس.

راستی قرار شد که بعدا به دو نفر که معرفی بهتری داشتن جایزه بدن. آقای ادیب فایل صوتی برنامه رو داره. یعنی ضبط کرد. حالا بعدا جایزه رو میدن. به نظرم یکیش رو بدن با این فامیل ما گودرزی. چون نوجوونه و به کتاب علاقه داره و به قول معروف آینده داره می خوان که تشویق بشه. فکر می کنم به خانم خراسانی هم جایزه رو بدن. جایزه آخر رو هم یا به من میدن یا به خانم سرلک. نمی دونم شاید هم به خانم کاظمی با آقای کوهزادی یا آقای کیانی دادن از کجا معلوم. من که شانس ندارم. هرچی تو این مسابقات کتابخوانی شرکت می کنم اصلا برنده نمیشم. مسابقه چیه دوساله کتابخوان برتر اسمم رو رد می کنن ولی مراسم برگزار نمیشه بهم جایزه بدن. کلا شانس ندارم.

 

درضمن عید میلاد امام رضا علیه السلام هم مبارکهورا

[ ٤ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هوالفتاح

 

 

1. خب اینکه کار هر شب منه. شب ها قبل خواب حداقل نیم ساعت مطالعه رو دارم.

2. منم همین کار رو می کنم دیگه. وقتی تو یه موضوع دو سه تا کتاب می خونم خسته میشم. دوست دارم تو موضوعات مختلف مطالعه داشتم. نمونش هم زهرا خانم شاهد هستن که در مورد هر زمینه ای که صحبت می کنن چندتا کتاب معرفی می کنم:)

3. جای دنجِ من اتاقم هست دیگه :))

4. همش یه دونه کتابخونه!! من تو سه تا کتابخونه عضوم. اولیش کتابخونه ای هست که خودم مسئولشم به اسم امام هادی علیه السلام. دومیش کتابخونه امام صادق علیه السلام که با فاصله نیم ساعت پیاده روی کتابخونه محلمون حساب میشه:) سومیش هم کتابخونه رسول اکرم صلی الله علیه و آله که نزدیک محل کارم هست. البته کتابخونه خودمون یعنی امام هادی علیه السلام نزدیکتره به خونمون تا کتابخونه امام صادق علیه السلام. این 5 دقیقه پیاده روی داره اون یکی 30 دقیقه. (دقت کردین اسم هر سه تا کتابخونه اسامی حضرات معصومین علیهم السلام هستن؟)

5. اتفاقا این مورد رو هم همیشه دارم. من همیشه کتاب نخونده یا نصفه خونده دارم و همیشه تو کیفم حداقل یدونه کتاب هست. کاری به حجمش ندارم هر کتابی که نصفه باشه رو بر می دارم می زارم تو کیفم.

این گزینه آخر خیلی عجیب جواب میده و باحاله. حتما امتحان کنید. مثلا من تو صف بانک بودم نشستم کتاب خوندم. یا برای کار بیمه که رفته بودم منتظر بودم بازم کتاب می خوندم. تو اتوبوس که همیشه کتاب می خونم مگر اینکه صبح زود باشه و گیج خواب باشم بگیرم بخوابم خخخخخخ.

چقدر حال میده آدم از خودش تعریف می کنه. ولی با این حال منع شده از اینکه آدم از خودش تعریف کنه مگر اینکه بخواد سوالی رو جواب بده. کاری که حضرت امیر علیه السلام می کردن. با این حال گفتم این توضیحات رو بنویسم تا بیشتر با روحیاتم در مورد کتاب آشنا بشین. بی خودی نیست پارسال به طور میانگین هر سه روز یه کتاب رو خوندم که. امسال تا اینجای کار حساب کردم به طور میانگین هر 6 روز یه کتاب خوندم :))

اگه دوست داشتید شما هم مثل من در مورد هر کدوم از این موارد بهم بگین. خوشحال میشم بشنوم.

[ ۳ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ٧:٥۸ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هوالجلیل

 

سلام

وای که این روزا چقدر سرم شلوغ شده. چقدر برنامه برای آدم میزارن. سه شنبه یعنی 3 شهریور قراره که یه نشست کتابخوان تو کتابخونه امام صادق علیه السلام برگزار بشه. شرکت کننده ها باید بیان و در مورد کتاب انتخابی خودشون صحبت کنن و اونو به دیگران معرفی کنن. یه جور پیش درآمد یا تمرین برای برنامه مرداد ماه هست که از اداره کل هماهنگ شده و کلی دنگ و فنگ داره. به قول خودم این جلسه ی سه شنبه یه جور تمرین یا بازی دوستانه است قبل از مسابقات جام جهانی خخخخخخخخخخ

هیچی دیگه به منم گفتن که باید بیام و حتما هم باید کتاب معرفی کنم. کلا بساطی شده ها. میگم حالا نمیشه من نیام یا کتاب معرفی نکنم (کلاس گذاشتن الکی) میگن نه اتفاقا تو باید (تاکید بسیار شدید روی این باید داشتن) معرفی داشته باشی.

هیچی منم یه کتاب انتخاب کردم که برم معرفی کنم دیگه. اسمش هست «اقیانوس مشرق» که «مجید پورولی کلشتری» اونو نوشته. دوتا دلیل داره این انتخابم: یکی اینکه این کتاب جزء آخرین کتاب هایی هست که خوندم و هنوز موضوعش و بعضی قسمت هاش تو ذهنم پر رنگه. تقریبا یه ماه پیش خوندمش. دلیل دومش هم اینه که در مورد امام رضا هست که بی مناسبت با این ایام نیست.

دیگه همین دیگه. توکل به خدا ببینیم چی میشه.

[ ٢ شهریور ۱۳٩٤ ] [ ٩:٤۱ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

صفحات دیگر
امکانات وب