علم برای همه
وبلاگی در رابطه با مطالب علمی، آموزشی، کتاب، شعر و ... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

هوالواحد

 

گزارش جلسه «اتاق فکر» به تاریخ 29/05/1394 در کتابخانه امام جعفر صادق علیه‌السلام

حاضرین:

  1. سرکار خانم مرادی (رئیس اداره کتابخانه‌های عمومی شهرستان پاکدشت)
  2. خانم آرام والا (نماینده اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی و فعال در حوزه کتاب)
  3. خانم سرلک (کتابدار کتابخانه امام جعفر صادق علیه‌السلام و دفتردار خانم مرادی)
  4. آقای رئوفی (کارشناس ارشد مدیریت برنامه‌ریزی (اگر اشتباه نکنم))
  5. آقای فاروغی (دکترای ادبیات و از اعضای فعال کتابخانه امام صادق علیه‌السلام)
  6. خودم (مسئول کتابخانه امام هادی علیه‌السلام و از اعضای فعال کتابخانه امام صادق علیه‌السلام)

 

در ابتدای جلسه خانم مرادی گزارشی از دومین جلسه انجمن کتابخانه‌های عمومی شهرستان پاکدشت که در تاریخ 21/05/1394 برگزار شد،  ارائه دادند.

در این جلسه یک سری طرح‌ها تصویب شدند که  بدین شرح می‌باشند:

  1. نشست کتاب‌خوان: این طرح این‌گونه است که طی یک برنامه (در ادامه برنامه‌ها) علاقه‌مندان به معرفی کتابی که خوانده‌اند بپردازند و در رابطه با آن با دیگران به گفتگو بپردازند.
  2. کیف کتاب: قرار است به خانواده‌های روستایی بسته‌های فرهنگی داده شود که شامل کتاب، مجله و مواردی ازاین‌دست است.
  3. خیرات کتاب: این طرح که ایده آن توسط امام جماعی در یکی از مساجد تهران مطرح‌شده این‌گونه است که مردم به‌جای پخش خیرات گل و شیرینی و ...، کتاب خیرات اموات خود کنند. یا می‌توانند هزینه آن خیرات را جهت تجهیز کتابخانه‌ها پرداخت نمایند.

در این جلسه علاوه بر این مطالب، از تشکیل «سمن‌ها» (سازمان‌های مردم‌نهاد) که در آن‌ها حضور و نقش مردم پررنگ است، استقبال شد.

ایده‌هایی هم از طرف برخی افراد مطرح شد. به‌عنوان‌مثال جناب فرماندار خواستار استفاده از فناوری‌های روز برای ترویج فرهنگ کتاب‌خوانی بودند و یا نماینده آموزش‌وپرورش خواستار ایجاد شبکه اجتماعی برای مدارس شدند.

بهترین خبر هم برای ما (اتاق فکر) این بود که آقای فرماندار گفتند در صورت نیاز و خواست ما تمام رؤسای ادارات موظف هستند در جلسه ما شرکت و همکاری لازم را داشته باشند.

پس از گزارش خانم مرادی از آن جلسه آقای فاروغی صحبت کردند. ایشان ضمن ابراز خوشحالی از ایجاد چنین اتاقی گفتند که ما باید خودمان را جدی بگیریم. ما می‌توانیم منشأ کارهای بزرگ باشیم. ایشان در ادامه صحبت‌های خود ضمن بیان این مطلب که ما باید طعم کتاب را به مردم بچشانیم، گفتند که ما نباید آزمون‌وخطا کنیم. باید از دیگر کشورها الگوبرداری و پس از بومی‌سازی از آن‌ها استفاده کنیم. باید ببینیم که چرا و چطور کشور آلمان روزی هشت ساعت سرانه مطالعه دارد؟ چرا مثلاً ژاپن در دستشویی‌ها هم کتاب قرار داده است؟

دیگر نکته‌ای که ایشان به آن اشاره داشتند بحث جذابیت بود. این‌که اول ببینیم جذابیت چیست؟ و سپس ببینیم که چه کتاب‌هایی جذاب هستند و آن‌ها را شناسایی کنیم.

پس از صحبت‌های آقای فاروغی، آقای رئوفی توضیحاتی را داشتند. ایشان اشاره کردند که ما باید مبدأ حرکت خودمان را در نظر بگیریم. مبدأ حرکت ما «آسیب‌شناسی» است. ایشان در ادامه به بحث «انگیزش» هم اشاره‌ای داشتند.

من هم با توجه به صحبت‌های آقای رئوفی و تأیید گفته‌های ایشان گفتم که دقیقاً باید اولین کار ما آسیب‌شناسی باشد. با بیان یک مثال که حاوی برخورد یک مادر و فرزند او با کتابخانه ما  بود، اشاره کردم که خیلی از خانواده‌ها به کتاب به چشم یک سرگرمی به درد نخود و پوچ نگاه می‌کنند. شاید ازنظر آن‌ها کتاب، بی‌ارزش‌تر از کارتون و حتی بازی کامپیوتری باشد. ما باید بیاییم از مزایا و اهمیت کتاب برای آن‌ها بگوییم و دیدشان رو عوض کنیم. وقتی خانواده و فرد متوجه شوند که کتاب خواندن چه تأثیراتی دارد به آن احساس نیاز پیدا می‌کنند. وقتی‌که احساس نیاز پیدا کردند، خودشان برای رفع نیاز خود تلاش می‌کنند و به سمت کتاب می‌روند.

یک لیست از مزایای کتاب‌خوانی هم آماده کرده بودم که پس از ارائه آن به خانم مرادی قرار شد برای دیگر دوستان هم این لیست تهیه و تقدیم شود.

در ادامه خانم آرام والا با توجه به اینکه نزدیک بازگشایی مدارس هستیم، طرح «سیر مطالعاتی»‌در شش مدرسه را برای شش ماه پایانی سال 94 ارائه دادند. اینکه ما در هرماه برای یک مدرسه کتاب تهیه کنیم. به‌عنوان‌مثال کتاب‌های جلال آل احمد یا کتاب‌های هوشنگ مرادی کرمانی که جذاب هستند. یک کتاب انتخاب شود و آن را به دانش آموزان معرفی کنیم. سپس کتاب در اختیار دانش آموزان قرار داده و پس از دو هفته بازخورد گرفته شود.

در ادامه این طرح آقای فاروغی گفتند که چه‌بهتر است این طرح در سطح عموم مردم انجام شود؛‌ نه فقط دانش آموزان.

با توجه به این‌که طرح کیف کتاب قرار است به‌زودی اجرا می‌شود، به پیشنهاد خانم مرادی به سراغ این طرح رفتیم. قرار بر این شد که این طرح در روستاهایی که کمبود امکانات دارند و حتی کتابخانه سیار به آنجا نمی‌رود اجرا شود. تصمیم بر این شد کتاب‌هایی انتخاب شوند که بتوانیم از آن‌ها حمایت کنیم و بتوانیم حداقل درباره‌ی آن‌ها صحبت کنیم. بر طبق این تصمیم «انتخاب کتاب» و «توزیع کیف کتاب» بر عهده اعضای اتاق فکر گذاشته شد.

در آخر هم یک طرح دیگر مطرح و پیشنهاد شد از طرف آقای فاروغی که آن طرح «خوانش و تبیین آثار برجسته ادبی ایران» بود.

در ضمن برای جلسه بعد هم کارهایی قرار شد انجام شود. خانم مرادی باید بر روی طرح‌های دیگر کشورها در ترویج فرهنگ مطالعه کار کنند و من هم تحقیقی در حوزه «آسیب‌شناسی مطالعه» داشته باشم.

 

 

این هم «مزایا و نتایج انس با کتاب و کتاب خوانی»

[ ۳۱ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هوالرزاق

 

سلام

خیلی وقت میشه که از حسین کوچولو چیزی نگفتم و عکس نذاشتم. برا خودش کلی بزرگ شده و شیطونیاش شروع شدهقلبماچ

یه عکس با دوتا فیلم براتون میذارم. امیدوارم که لذت ببرید.

اول عکسش. هر موقع که از حمام میاد بیرون مامانش روسری سرش می کنه تا موهاش خشک بشه. منم فرصت رو غنیمت شمردم و یه عینک گذاشتم رو چشمش دیدم خوشگل شده ازش عکس اینداختم :)

اینم از فیلم هاش

 

 

این عکس هم ربطی به حسین کوچولو نداره. قضیه اش هم اینه که من خودم این عکس رو گرفتم. گفتم اینجا بذارم. از نور خورشید خوشم اومد. قبل از ابرها و بعد از ابرها یه رنگه و ضمن اینکه باریکه های نور رو هم میشه از بعد ابرها دید.

[ ٢٧ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ۸:٥٩ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هوالملک

 

 

چیزی به یاد ندارم مگر حسین علیه السلام

تصمیم گرفتم برای فراخوان چی شد چادری شدم مطلب بنویسم... با خودم فکر کردم که از کجا شروع کنم و چی بگم؟... چیزای آشفته ای یادم می اومد چون به قول خودم مغزم کاملاً ریسِت شده! به هر حال سعی خودمو می کنم که بدانند هنوز هم هدایت هست با همون قوت!

با حجاب میونه خوبی نداشتم ولی بی حیا نبودم شاید همین حیا کمکم کرد نمی دونم... انگار لج داشتم با خودم که حتما موهام بیرون باشه و آستینام بالا ولی از مانتوی تنگ و بی بند و باری بدم میومد. اگر مجبور می شدم یکم موهامو بپوشونم فوری عصبی می شدم.

تا سال دوم دبیرستان این لج بازیهامو داشتم و با توصیه های افراد خانواده و فامیل که مذهبی اند هم کوتاه نمی اومدم دیگه یه جورایی همه بی خیال اصلاح من شده بودن!

نمی دونم دقیقا به خاطر چی بود ولی فکر کنم توصیه یه دوست باعث شد حجابو امتحان کنم بدون دید قبلی. منم گفتم امتحان که ضرر نداره بعد موهامو که همیشه تو صورتم بود جمع کردم و این مرحله اول بود بقیه اش برام خیلی سخت بود تا همون جا هم قید خیلی چیزا رو زده بودم که برام ممکن نبود... تا کم کم بوی محرم اومد. منم مثل خیلی ها تو محرم حال و هوام عوض می شد ولی اون سال فرق داشت. دیگه حال و هوا نبود عشق بود و عنایت ارباب.

یه روز خونه خاله ام رفته بودیم و می خواستیم دسته جمعی بریم خونه مادربزرگم من مانتوم خوب نبود. دختر خاله ام گفت: می خوایی چادر بهت بدم؟ با شوخی گفتم بده. چادر رو سر کردم همه حضار مبهوت نگام می کردن. خودمم می خندیدم. خلاصه شوخی شوخی رفتیم بیرون.

یه لحظه به خودم اومدم گفتم: نگاه کن! چقدر خوبه من همه رو می بینم ولی کسی منو نمی بینه! این جمله رو قشنگ یادمه که گفتم: وای چقدر راحتم احساس امنیت می کنم. و از اون به بعد به جز مدرسه همه جا چادر سر کردم.

راستش تو مدرسه می ترسیدم سر کنم و دوستام باهام مثل قبل رفتار نکنن. ولی از وقتی اون سال تحصیلی تموم شد تا الآن به لطف و توفیق خداوند و توجهات ائمه خصوصا امام زمان عجل الله و حضرت زهرا سلام الله علیها در حضور هیچ نامحرمی بدون چادر نبوده ام و امیدوارم بعد از این هم چنین باشم و به رفتارم هم چادر عفت بپوشانم.

والسلام علیکم

ف. رفیعی ارسال با ایمیل

 

 

برگرفته از کتاب «چی شد چادری شدم» نوشته «عالیا نراقی عراقی» انتشارات «نوای دانش»‌ صفحات 91 و 92 (قسمت چیزی به یاد ندارم مگر حسین علیه السلام)

[ ٢٤ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ٥:٢٦ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

 هوالباسط

 

سلام

امیدوارم که از دیدن این عکس ها  لذت ببرید.

برای دیدن عکس ها در اندازه واقعی بر روی آن ها کلیک کنید 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ ۱٧ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ۸:۱٧ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

[ ۱٧ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ۸:۱۳ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هوالمجید

 

سلام

امروز جلسه اتاق فکر که گفته بودم برگزار شد. من بودم و آقای ادیب و خانم مرادی و آقای کاظمی که کتابدار یه کتابخونه دیگه هست و یکی از ارشاد به نام خانم آرام والا و یه آقایی که من آخرش نفهمیدم رشته تحصیلیش چی بود و دقیقا چه کاره بود. آخه هی می گفت من اونجا اینجوری می کنم اونجا اونجوری می کنم اینور رفتم اونور رفتم با فلانی همکاری دارم با فلانی کار می کنم چند روز پیش با فلانی رفته بودیم جایی و هی چرت و پرت می گفت. ایشون که یادم رفته فامیلیشون رو همسر یکی از کتابداران شهرستان هستن تو یه کتابخونه دیگه.

البته سه نفر دیگه هم قرار بود باشن که نیومدن.

قرار بر این شد که به غیر از آقای ادیب و خانم مرادی که به دلایلی نخواستن مستقیم تو گروه باشن ما هفت نفر شدیم هسته اصلی اتاق فکر. البته آقای ادیب و خانم مرادی هم هستن در کنارمون ولی ما هفت نفر اصلی هستیم.

هدف از تشکیل این اتاق فکر یا بهتر بگم وظیفه این گروه اینه که راه حل هایی برای بیشتر کتاب خوندن افراد جامعه ارائه بده. قرار بر این شد که اولیت کاری ما باشه روی خانم های خانواده یا بهتر بگم مادران. چون مادران در تربیت خانواده محوریت دارن و اگه ما بتونیم یک مادر رو با کتاب همراه کنیم اون خانواده با کتاب همراه میشن. یا تلاش کنیم که اگر مادر خودش نمی تونه کتاب بخونه این زمینه رو برای فرزندان ایجاد کنه که کتاب بخونن. حالا باید از جلسه بعدی بشینیم روی این موضوع صحبت کنیم که چه کارهایی تو این رابطه می تونیم انجام بدیم.

این یه بحث که بحث اصلی بود.

بحث دیگه این بود که یه فراخوان بذاریم و از علاقه مندان دعوت کنیم که بیان تو این جلسات شرکت کنند و راهکار ارائه بدن.

یه طرحی هم خود نهاد کتابخونه ها داره که قراره توی مهرماه تو پاکدشت انجام بشه. اونم اینه که عده ای از افراد بیان و یک کتاب رو معرفی کنن و درباره اون صحبت کنند. گفتیم می تونیم از این طرح هم استفاده کنیم و تو سطح شهرستان از این جلسات داشته باشیم تا افراد بیشتری بتونن شرکت کنن.

طرح های دیگه ای هم ارائه شد مثل استفاده از این شبکه های اجتماعی موبایلی و طرح های دیگه. کلا امروز میشه گفت که این طرح ها عنوان شدن و باید تو جلسات بعدی روی این طرح ها کار بشه و عیب و ایراداشون برطرف بشه. ببینیم اصلا کدوم طرح خوب هست یا کدوم طرح به درد نمی خوره. اونایی هم که به درد می خوره چطور باید اجرا بشه و باقی ماجرا.

جلساتمون هم قراره که هر دوهفته یکبار پنج شنبه ها برگزار بشه.

کلا جلسه خوبی بود و اگه ادامه پیدا کنه که ان شاء‌الله ادامه پیدا می کنه می تونه خیلی مفید باشه.

 

اما من چی گفتم اونجا؟

خب من دوتا مطلب رو بیان کردم و از خودم مثال زدم. گفتم که خوب من تو این سه چهار سال اخیر خیلی بیشتر با کتاب ارتباط برقرار کردم و می تونم بگم دلیل اصلیش هم بوکی هست. وقتی با این شبکه آشنا شدم و یکی دوتا مطلب در مورد کتابا گذاشتم و دیدم که می تونم با دیگران در مورد کتاب ها صحبت کنم برام خیلی جذاب بود و این باعث شد که من بیشتر کتاب بخونم و سعی کنم که معرفی خوبی از کتاب داشته باشم. این می تونه خیلی تاثیر گذار باشه که بتونی یک کتاب رو بخونی و بیایی در موردش صحبت کنی و نظرت رو بگی. حتی یادمه یه مدت تب جلال آل احمد خونی تو شبکه راه افتاده بود و همه سعی می کردن که کتاب هایی که از ایشون معرفی شده رو بخونن و یا کتابی که معرفی نشده رو بخونن و اونو معرفی کنن. من فکر می کنم اگه بتونیم یه همچین طرحی رو حالا یا به صورت مجازی مثل بوکی یا واقعی مثل همین جلساتی که نهادگذاشته داشته باشیم و چند وقت یه بار دورهم جمع بشیم و در مورد کتاب ها صحبت کنیم می تونه موثر باشه.

مطلب دومم هم در مورد الگوهای داخل خونه بود. اول مادر و بعد پدر. من باز ازخودم مثال زدم که وقتی کوچیک بودم چون بچه آخر هستم میدیدم که همه با کتاب سرو کار دارن منم علاقه به کتاب پیدا کردم. یه بچه نگاه می کنه به بزرگترشو حرکات اونو در نظر میگیره. چون اونا رو بزرگ می دونه فکر می کنه که اگه خودش هم مثل اونا رفتار کنه یعنی بزرگه. مثلا اگه بزرگترا کتاب بخونن اونم ژست کتابخونی می گیره و خواه نا خواه با کتاب مأنوس میشه. اگه ما بتونیم این الگوها مخصوصا مادر رو که فکر می کنم تاثیر گذاری زیادی روی بچه ها به خاطر تربیت اونا داره رو با کتاب آشتی بدیم این بچه ها  هم با کتاب آشتی می کنن و در چند سال آینده که این بچه ها بزرگ شدن و خودشون پدر یا مادر شدن این تاثیر رو روی بچه های خودشون می ذارن و این چرخه می تونه ادامه داشته باشه.

 

راستی عکس هم ازمون انداختن. احتمالا یک شنبه میرم اونجا. اگه تونستم عکس ها رو می گیرم و براتون میذارم لبخند

[ ۱٦ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ٤:۱٦ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هوالعفو

 

سلام

امروز از کتابخونه امام صادق علیه السلام خانم سرلک بهم زنگ زد. گفت خانم مرادی برای برنامه 5شنبه باهاتون تماس گرفته؟ گفتم نه جریان چیه؟ گفت که یه جلسه اتاق فکر و هم اندیشیه خانم مرادی گفته که به شما هم بگیم بیایین. گفتم باشه حتما میام

راستش چون تو اتوبوس بودم و سروصدا زیاد بود و تو حالت ایستاده وضعیت خوبی نداشتم زیاد پیگیر نشدم که ببینم جریان چیه. فردا صبح سر فرصت زنگ می زنم می پرسم.

بزارید یه معرفی کنم. خانم سرلک از کتابداران کتابخونه امام صادق علیه السلام هست. البته الان رفته شده دفتردار خانم مرادی و کارهای اداری کتابخونه رو انجام میده. خدا حفظشون کنه مسئولیت پذیر و پرکار هستن. خانم مرادی هم رئیس کل کتابخانه های عمومی شهرستان پاکدشت هست. چند ماهی هست که اومده. همه میگن که اومده کار کنه و دلش می خواد باعث پیشرفت باشه. تو این چند وقته که اومده یه دستی به سر و گوش کتابخونه کشیده. اول که برای اعضایی که میومدن و مطالعه می کردن آب جوش گذاشت تا هرکی می خواد استفاده کنه. واقعا این کارش خیلی جالب بود من که دوست داشتم. هرچند که من هیچ وقت از سالن مطالعه استفاده نکردم:) دیگه اینکه سقف کتابخونه رو که داشت خراب میشد ایزوگام کرد و الان دوهفته ای هست که کتابخونه رو ریختن بهم و نقاشی می کنن. فکر می کنم دیگه رنگش تموم شده باشه و قفسه ها رو چیده باشن.

من کلا سه بار بیشتر این خانم مرادی رو ندیدم. یه بار که تو اداره ارشاد بود که خدمات کتابخونه امام صادق اونجا بود و داشتیم صحبت می کردیم خانم مرادی اومد و آقای جعفری (خدمات) منو به ایشون معرفی کرد. دومین دیدار هم تو کتابخونه بود که من رفته بودم کتاب پس بدم ایشون هم اونجا نشسته بودن. منم از فرصت استفاده کردم و در مورد شرایط مشارکتی شدن کتابخونه خودمون یعنی مسجدمون که من مسئولش هستم و اسمشم هست کتابخونه امام هادی علیه السلام پرسیدم. بنده خدا گفت راستش رو بخوایی من چون تازه اومدم شرایطش رو نمی دونم می پرسم بهت خبر میدم. که من چون فرصت نداشتم برم اونوری هفته بعدش باهاش تلفنی صحبت کردم و قرار شد که من یه نامه ببرم تا ایشون کارهاشو انجام بده و اگه از اداره موافقت کنن مشارکتی بشیم. (البته هنوز نامه رو نبردم. چون وقت نکردم. 5شنبه فرصت خوبیه تا نامه رو هم بدم. یادم باشه فردا بعدازظهر که رفتم کتابخونه خودمون نامه رو تایپ کنم و پرینت بگیرم) سومین دیدار هم یه جلسه نقد کتاب بود.

نمی دونم با این چندبار ملاقات من یادش مونده بودم و برای این جلسه منو دعوت کرده یا به سفارش آقای ادیب دعوت شدم. آقای ادیب مسئول کتابخونه امام صادق هستن و من باهاشون خیلی رفیق شدم و هوای منو داره. من هر موقع میرم اونجا ایشون باشه صندلی میزاره میگه بیا اینور بشین:)

حالا این سوال به کنار (منظورم همین پاراگراف بالایی هست) یه سوال دیگه هم ذهنم رو مشغول کرده. اونم اینه که با وجود چندین کتابخونه و کتابدار و مسئول کتابخونه تو شهرستان با سابقه کاری بیشتر از من، من اون وسط چیکاره بودم که منو دعوت کرده؟ (به قول داونه تو پاورچین من چه کاره بیدم:)) )

نه اینکه ناراحت باشماااااااااا نه. خیلی هم خوشحالم و حتما حتما جلسه رو میرم و استفاده می کنم و سعی می کنم خودم رو نشون بدم. ولی جای سواله دیگه برام: واقعا چرا؟؟

[ ۱٤ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هوالباسط

 

 

دولت عشق

گفت: فقیرم.

گفتند: نیستی.

گفت: فقیرم! باور کنید.

گفتند: نه! نیستی.

گفت: شما از حال‌وروز من خبر ندارید.

و حال‌وروزش را تعریف کرد. گفت که چقدر دست‌هایش خالی است و چه سختی‌هایی شب و روز می‌کشد. ولی امام هنوز فقط نگاهش می‌کردند.

گفت: به خدا قسم که چیزی ندارم.

گفتند: صد دینار اگر به تو بدهم حاضری بروی و همه‌جا بگویی که از ما متنفری. از ما فرزندان محمد صلی‌الله علیه و آله؟

گفت: نه! به خدا قسم نه.

-        «هزار دینار؟»

-        نه! به خدا قسم نه.

-        ده‌ها هزار؟

-        نه! باز دوستتان خواهم داشت.

-        گفتند: چطوری می‌گویی فقیری وقتی چیزی داری که به این قیمت گزاف هم نمی‌فروشی؟

«چطور می‌گویی فقیری وقتی کالای عشق ما در دارایی تو هست؟»[1]

 

 

برگرفته از کتاب خدا خانه دارد نوشته فاطمه شهیدی انتشارات دفتر نشر معارف صفحات 134 و 135 (قسمت دولت عشق)

 



[1] ترجمه آزاد از امالی، ج7، ص147( روایت مردی که به خدمت امام صادق علیه السلام رسید)

[ ۱۳ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ۸:۱۳ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

[ ۱٠ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هوالهادی

 

سلام

چون فردا و پس فردا امکان داره وقتش رو نداشته باشم تا براتون جواب این عکس رو بگم اینه که گفتم الان بیام قضیه رو روشن کنم.

این عکس همونطور که دوست عزیزمون از وبلاگ «تفکر میان رشته ای» گفتن یک رودخانه است همراه با انشعابات اون. اگه به قسمت سمت راست و پایین عکس نگاه کنید می بینید که آرم گوگل ارث خورده و این عکس توسط گروه گوگل گرفته شده. قضیه هم از این قراره که اگه شما توسط برنامه گوگل ارث با یه زوم و بزرگنمایی خاص به این منطقه که تو خوزستان هست نگاه کنید این عکس رو می بیند. همونطور که آسمان خانم گفتن عکس ماهواره ای هست.

عکس های مختلفی وجود داره که روی زمین از یه ارتفاع خاص یه سری تصاویر جالبی رو نشون میده. چندتا از این عکس ها که تو ایران بود رو من ذخیره کردم و سرفرصت بهتون نشون میدم.

برای اینکه ببینید این عکس مربوط به کدوم منطقه ایران هست با برنامه گوگل ارث چندتا عکس گرفتم.اون منطقه رو هم با یه علامت زرد رنگ نشون دادم.

برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید. اگر هم خواستید عکس ها بزرگتر بشن روشون کلیک کنید.


ادامه مطلب
[ ٥ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ۸:٥٧ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هوالرقیب

 

سلام

کسی از شما دوستان میدونه این عکسِ چیه؟ یا اطلاعاتی می تونه در موردش بده؟

(روش کلیک کنید تا بزرگ بشه)

[ ٤ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ٧:۱٥ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

[ ٢ امرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

صفحات دیگر
امکانات وب