علم برای همه
وبلاگی در رابطه با مطالب علمی، آموزشی، کتاب، شعر و ... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

هوالروف

 

 

 من هشتمین آن هفت نفرم

سگ اصحاب کهف از غار بیرون آمد تا تجربه شگفتش را با مردمان در میان بگذارد. می‌خواست بگوید که چگونه سگی می‌تواند مردم شود! اما او نمی‌دانست که مردمان به سگان گوش نمی‌دهند، حتی اگر به زبان آدمیان صحبت کنند. سگ اصحاب کهف، زبان به سخن باز کرد اما پیش از آن که چیزی بگوید، سنگش زدند و چوبش زدند، رنجور و زخمی‌اش کردند.

سگ اصحاب کهف گریست و گفت: من هشتمین آن هفت نفرم. با من این‌گونه نکنید... آیا کتاب خدا را نخوانده‌اید؟... آیا نمی‌دانید پروردگار از من چگونه به نیکی یاد می‌کند؟

هزار سال پیش از این خوی سگی‌ام را کشتم و پلیدی‌ام را شستم. امروز از غارم بیرون آمدم که بگویم چگونه سگی می‌تواند به آدمی بدل شود، اما دیدم که چگونه آدمی بدل به دام و دد شده است.

دست‌هایی از خشم و خشونت دارید، می‌درید و می‌کشید. دندان تیز کرده‌اید و جهان را پاره پاره می‌کنید. این سگ که آن همه از او نفرت دارید، نام من است اما خوی شماست!

سگ اصحاب کهف گفت: آمده بودم از تغییر برایتان بگویم. از تبدیل، از ماجرای رشد و از فراتر رفتن. اما می‌بینم که شما از تبدیل، تنها فروتر رفتن را بلدید، سقوط و مسخ را.

با چشم‌های اعتیاد به جهان نگاه می‌کنید و با پیش‌داوری زندگی. چرا اجازه نمی‌دهید تا کسی پلیدی‌اش را پاک کند و نجاستش را تطهیر.

چرا نیاموخته‌اید، نیاموخته‌اید که به دیگری گوش دهید. شاید دیگری سگی باشد، اما حقیقت را گاهی از زبان سگی نیز می‌توان شنید!

سگ اصحاب کهف به غارش بازگشت و پیش خدا گریست و از خدا خواست تا او را دوباره به خواب ببرد.

خدا نوازشش کرد و سگ اصحاب کهف برای ابد به خواب رفت...


برگفته از کتاب من هشتیمن آن هفت نفرم نوشته عرفان نظر آهاری انتشارات صابرین صفحات 31 و 32 (قسمت من هشتمین آن هفت نفرم)

[ ۳۱ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٧:٤٤ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هو الحق

 

سلام

عید سعید فطر رو به همه شما عزیزان تبریک میگم. ان شاء الله که نماز روزه هاتون قبول باشه.هورا

 

بالاخره بعد از چند وقت که قصد داشتم قفسه بگیرم و کتاب هام رو یه سروسامونی بدم، این کار رو کردماز خود راضی  البته مامانم هم بی تاثیر نبود. چون من خیلی تنبل بازی در میاوردم و نمی رفتم قفسه بگیرمخمیازه ولی چون عروسی داداشم نزدیکه مامانم هی بهم می گفت که کتابات رو جمع کن. اگه جمع نکنی همه رو می ریزم دور و از این حرفا. آخه عروسی هفته دیگه سه شنبه استهورا دیگه بالاخره این شد که قفسه گرفتم.هورا

 

اینم عکس کتابخونم (اگه خواستید بزرگتر بشه روش کلیک کنید):

 

اما توضیح:

1: این قسمت مربوط به کتاب های در مورد مهدویت و امام زمان علیه السلام هست

2: تو این قسمت در مورد حضرت محمد و حضرت علی و حضرت زهرا علیهم السلام کتاب دارم

3: کتاب های در مورد امام حسین علیه السلام و سایر و ائمه و دیگر مسائل دینی تو این قسمت هستن

4: چند تا کتاب در مورد روان شناسی و کامپیوتر و این چیزا دارم که تو این قسمت گذاشتم

5: کتاب های شعر و ادبیات مثل متن ادبی (مثل کتاب من هشتمین آن هفت نفرم) و طنز (مثل رزیتا خاتون) تو این قسمت هستن

6: کتاب های داستان یا همون رمان های ایرانی و چندتا هم خارجی تو این قسمت هستن

7: این قسمت هم توش سه تا کتاب برای هدیه هست: مناجات های خواجه عبد الله انصاری و رباعیات خیام و  گلستان سعدی. باقیش هم مجله است.


و این هم عکس از نمای نزدیک تر:

 

[ ٢۸ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٩:۱٩ ‎ب.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

[ ٢۳ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٢:٤٧ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]
[ ٢۱ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٩:٠۳ ‎ب.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هوالحلیم

(بسیار بردبار)

 

خاکیم بس که زمین خوردم و غفلت کردم

آه دیگر به زمین خوردنم عادت کردم

چقدر توبه شکستم…چقدر برگشتم

چقدر پیش تو احساس خجالت کردم

جای تو دل به همه دادم و خارم کردند

رحم کن بر من ساده که حماقت کردم

دارد این عمر تلف میشود و میبینم

نشدم عابد درگاه نه همت کردم

به امانت شرف و ثروت و جاهم دادی

من آلوده خیانت در امانت کردم

یاد بی کس شدنم یاد تو افتادم من

سر این سفره فقط صحبت حاجت کردم

نظری کن که دگر سمت معاصی نروم

خسته ام بسکه از این نفس شکایت کردم

نخورد مهر عذاب تو به پیشانی من

همه ی عمر فقط سجده به تربت کردم

 

شاعر: نیلوفر شادمهری

(متن کلیپی با صدای امید روشن بین هست که براتون انتخاب کردم)

[ ٢٠ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۳:٤٦ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هوالباری

 


در جنگ جهانی اول (1916 میلادی) هنگامی‌که عده‌ای از سربازان انگلیسی در چند کیلومتری بیت‌المقدس مشغول سنگر گیری و حمله بودند، در دهکده کوچکی به نام «اونتره»‌یک لوح نقره‌ای پیدا کردند که حاشیه‌اش به جواهرات گران‌بها مرصع و در وسطش، خطوطی به حروف طلائی نگارش یافته بود.

و چون آن را نزد فرمانده خود «میجرای – این – گریندل» بردند، هر چه کوشید نتوانست از آن چیزی بفهمد، ولی دریافت که این نوشته به زبان اجنبی بسیار قدیمی است.

و بالاخره این لوح، به‌وسیله وی دست‌به‌دست گردید تا رسید به دست سرپرست ارتش بریتانیا «لیفتونانت»[1] و «گلدستون»[2] و ایشان هم آن را به دست باستان شناسان بریتانیا سپردند.

پس از پایان جنگ (1918 م) درباره لوح مذکور به تحقیق و بررسی پرداختند و کمیته‌ای تشکیل دادند که اساتید شناخت زبان‌های باستانی بریتانیا، امریکا، فرانسه، آلمان و سایر کشورهای اروپایی، جزء آن کمیته بودند.

پس از چند ماه بررسی و تحقیق در سوم ژانویه 1920 میلادی معلوم شد که این لوح مقدسی است به نام «لوح سلیمانی» و سخنانی از حضرت سلیمان علیه‌السلام را در بردارد که به الفاظ عبرانی قدیم، نگارش یافته است و ما اکنون خودِ الفاظِ لوح را با ترجمه‌اش در اینجا می‌آوریم:

 

(البته این عکسی که من تونستم پیدا کنم جمله اولش حذف‌شده)


و اینک ترجمه لوح سلیمانی:

                      الله

           احمد                  ایلی

                    باهتول

         حاسن               حاسین

یاه احمد! مقذا = ای احمد! به فریادم رس

یاه ایلی! انصطاه = یا علی! مرا مدد فرمای

یاه باهتول! کاشئی = ای بتول! نظر مرحمت فرمای

یاه حاسن! اضو مظع = ای حسن! کرم فرمای

یاه حاسین! بارفو = یا حسین! خوشی بخش

امو سلیمان صوه عئخب زالهلاد اقتا = این سلیمان اکنون به این پنج بزرگوار استغاثه می‌کند

بذت الله کم ایلی = ولی قدرت الله است.

×××

اعضای کمیته چون بر مضمون نوشته لوح مقدس، اطلاع یافتند هر یک با دیده تعجب، به دیگری نگریستند و انگشت حیرت، به دندان گزیدند و پس از تبادل‌نظر، قرار بر این شد که لوح در موزه سلطنتی بریتانیا گذاشته شود.

اما چون این خبر به اسقف اعظم انگا (LORD BISHOP) رسید، یک فرمان محرمانه‌ای به کمیته نوشت که خلاصه‌اش این است:

«اگر این لوح در موزه گذاشته شود و در دیدگاه مردم، قرار گیرد، اساس مسیحیت، متزلزل خواهد شد و سرانجام، خود مسیحیان، جنازه مسیحیت را بر دوش، بلند نموده در قبر فراموشی، دفن خواهند کرد. لذا بهتر آن است که لوح مذکور، در راز خانه کلیسای انگلستان گذارده شود و جز اسقف و اهل سر، کسی آن را نبیند.

برای کسب اطلاع بیشتر دراین‌باره، مراجعه شود به کتاب (Wonderful Stories of Islam) چاپ لندن صفحه 249.

کسانی که این لوح را دیدند و بینشی داشتند، گرایشی عجیب به اسلام، پیدا کردند و همان وقت، بین دو نفر از دانشمندان به نام «ولیم» و «تامس» پیرامون لوح گفتگوهایی شد که به اسلام آوردن هر دو انجامید. سپس ولیم، کرم حسین؛ و تامس، فضل حسین نامیده شد.

برای اطلاع بیشتر در این زمینه، مراجعه شود به مجله الاسلام – دهلی فوریه 1927 م و مسلم کرانیکل – لندن – 30 دسامبر 1926 میلادی.

 


[1] Liftonant.D.

[2] Glad Stone.

(برگرفته از کتاب «علی علیه‌السلام و پیامبران»، نوشته «حکیم سیالکوتی»، ترجمه «سید محمد مختاری»، انتشارات «دارالثقافه» تهران، چاپ شانزدهم 1393، صفحات 21 الی 26)

 


این هم عکس هایی که تونستم از اینترنت درباره این موضوع پیدا کنم

 

[ ۱۸ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۸:۱٤ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

 

لطفاً به ادامه مطلب مراجعه نمایید


ادامه مطلب
[ ۱٦ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هو المحیط

 

سلام

شاید خیلی از ماها کتاب‌هایی داشته باشیم تو کتابخونه شخصیمون که یک‌بار بیشتر نخوانده باشیم و الان دارن خاک می خورن. چقدر خوبه که این کتاب‌ها راکد نمونن و به حرکت در بیان و توسط افراد مختلفی خونده شوند.

سایت کتاب‌خوانی برای اینجور کتاب‌ها یه طرحی داره به اسم «کتاب جهانگرد». کتاب جهانگرد وقتی توسط یک شخصی خونده بشه دیگه تو قفسه کتابخونه نمیره تا خاک بخوره. بلکه به دست یه نفر دیگه میرسه تا اون فرد هم کتاب رو بخونه و اون فرد هم به یه نفر دیگه میده و این چرخه همینطور ادامه پیدا می کنه و توسط افراد زیادی خونده میشه.

سایت کتاب‌خوانی یه ایده جالبی که تو این زمینه داره اینه که برای هر کتاب جهانگردی یه شماره مخصوصی در نظر میگیره و اگه کسانی که این کتاب به دستشون میرسه اون شماره رو ثبت کنن (حالا یا در سایت یا از طریق پیامک) مسیر حرکت کتاب مشخص میشه. میشه فهمید مثلاً در عرض یک سال این کتاب به دست چند نفر رسیده، چند نفر اون کتاب رو خوندن، کتاب به چه شهرهایی رفته. نقشه ماهواره‌ای هم برای مسیر حرکت کتاب در نظر گرفتن که فکر می‌کنم خیلی جالب باشه.

اما نکته‌ای که هست اینه که سایت کتاب‌خوانی فقط عناوین کتاب‌های موجود در سایت خودش رو جهانگرد می کنه و اونا رو پشتیبانی می کنه؛ مثلاً شما کتاب شاهنامه رو نمی تونید جهانگرد کنید؛ چون تو سایت نیست.

من برای نیمه شعبان چند تا کتاب آشتی با امام عصر ارواحنا فداه خریده بودم برای هدیه که دو تا از اون ها اضافه اومد. این کتاب‌ها همینجوری افتاده بودن یه گوشه تا اینکه به ذهنم رسید این کتاب‌ها رو جهانگرد کنم. برای همین رفتم تو سایت کتاب‌خوانی و تو قسمت کتاب جهانگرد این دو تا کتاب رو ثبت کردم و یک برچسب بهم داد که پرینت گرفتم و چسبوندم پشت کتاب. یکی از اون کتابها رو هدیه دادم به یکی که بخونه و دومی هنوز دستمه. ان شاء الله تو هفته آینده این یکی کتاب رو هم میدم به دست شخصی که مد نظرمه.

شاید روزی این کتاب چرخید و چرخید تا رسید به دست شما. شاید هم بعد از چند سال دوباره برگشت رسید دست خودم. از کجا معلوم؟

قصد دارم دو تا کتاب «بیایید او را یاری کنیم» هم بخرم و جهانگردش کنم. ان شاء الله خدا توفیق بده تا بتونم کتاب‌های بیشتری رو جهانگرد کنم تا افراد بیشتری با معارف اهل‌بیت علیهم‌السلام آشنا بشن.

 

اینم عکس کتاب‌هایی که جهانگردشون کردم:

 

 

 

اینم عکس برچسبی که پشت کتاب‌ها چسبوندم.

 


[ ۱٢ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

نام کتاب: نامیرا

 نویسنده: صادق کرمیار

 مترجم: -----

 ناشر: کتاب نیستان

 تعداد صفحات: 336

 تاریخ نقد یا نظر: 8/4/1394

 

 

لطفا به ادامه مطلب مراجعه فرمایید

 

 


ادامه مطلب
[ ۱۱ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٩:٤٥ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

به نام مهربانترین

 

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست.

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند، و مرا برد به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم:

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ !!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی در تُنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.

 

 

شعر از: کیوان شاهبداغی

http://k1shahbodagh.blogfa.com/

[ ۱٠ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٩:٢٠ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هو الرحمن

 

سلام

راستش همون طور که می دونید یه مدت بلاگفا قطع بود. الآن که دوباره درست شده خیلی از وبلاگ ها از بین رفته. یه مدت بود یه وبلاگی رو درست کرده بودم و ذره ذره داشتم آپدیت و تکمیلش می کردم که با این مشکل بلاگفا کلش پرید. این شد که دوباره وبلاگ ساختم و باید از اول اونو کامل کنم.

این وبلاگ اسمش هست «بوستان دانشمندان». در مورد کتاب هایی که خونده ام و نظر نوشتم هست. نظر که چه عرض کنم یه توضیح و معرفی اجمالی و یکی دوتا نکته که به ذهنم رسید یا قسمتی از کتاب که خوشم اومد.

چون می دیدم که از نظرهام درباره کتاب ها که تو این وبلاگ میذارم استقبال نمیشه و می خواستم که یه پایگاه جامعی از نظرام داشته باشم تصمیم گرفتم که وبلاگ بوستان دانشمندان رو راه اندازی کنم.

تو اون وبلاگ فقط و فقط در مورد کتاب ها می نویسم. اونم نه هر کتابی؛ بلکه فقط کتاب هایی که خونده ام و براشون نظر نوشتم.

یه دسته بندی موضوعی هم درست کردم که بتونید کتاب هایی که تو زمینه مورد علاقه تون هست رو ببینید.

دیگه اینکه سعی می کنم روزی دو سه تا کتاب آپ کنم. و این رو هم بگم که کتابا به ترتیب تاریخ خوندن و نظر نوشتن خودمه. مثلا کتاب دکتر جکیل که این چند وقت پیش خوندم باید حالا حالاها تو صف باشه تا نوبتش بشه.

امیدوارم که خوشتون بیاد.

اینم آدرسش: http://boostanedaneshmandan.blogfa.com/

[ ٧ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۸:٤٦ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

مرحوم شیخ احمد کافی نقل می‌کردند: داشتم می‌رفتم قم، ماشین نبود، ماشین‌های شیراز را سوار شدم. یک خانمی هم جلوی ما نشسته بود. هی دقیقه‌ای یک بار موهایش را تکان می‌داد. سرش را تکان می‌داد و موهایش می‌خورد تو صورت من. هی بلند می‌شد می‌نشست، هی سروصدا می‌کرد. می‌خواست یک جوری جلب توجه کند.

برگشت، یک مرتبه نگاه کرد به من و خانم که کنار دست من نشسته (خب چادر سرش بود و پوشیه هم زده بود به صورتش)

گفت: آقا! اون بقچه چیه گذاشتی کنارت؟ بردار یکی بنشیند.

نگاه کردم دیدم به خانم ما می‌گوید بقچه!

گفتم: این خانم ماست.

گفت:‌پس چرا اینطوری پیچیدیش؟

همه خندیدند.

گفتم: خدایا کمکمان کن نگذار مضحکه این‌ها بشویم.

یهو یک چیزی به ذهنم رسید.

بلند گفتم: آقای راننده!

زد رو ترمز

گفتم: این چیه بغل ماشینت؟

گفت: آقا جون! ماشینه!

ماشین هم ندیدی تو، آخوند؟!

گفتم:‌ چرا دیدم، ولی این چیه روش کشیدن؟

گفت:‌ چادره روش کشیدن دیگه!

گفتم: خب، چرا چادر روش کشیدن؟

گفت: من باید تا شیراز گاز و ترمز کنم، چه می‌دونم! چادر کشیدن سیخونکش نکنن، انگولکش نکنن، خط نندازن روش...

گفتم: خب، چرا شما نمی‌کشی رو ماشینت؟

گفت:‌ حاجی جون بشین تو رو قرآن. این ماشین عمومیه! کسی چادر روش نمی‌کشه! اون خصوصیه روش چادر کشیدن!

من هم زدم روی شونه شوهر این زن، گفتم:‌ این خصوصیه، ما روش چادر کشیدیم.

 

منبع:‌ ماهنامه خانه خوبان، شماره 74 و 75، اسفند 93 و فروردین 94

[ ٦ تیر ۱۳٩٤ ] [ ۸:٠٤ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

صفحات دیگر
امکانات وب