علم برای همه
وبلاگی در رابطه با مطالب علمی، آموزشی، کتاب، شعر و ... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

 

مبارک باد آمد ماه روزه          رهت خوش باد ای همواره روزه

شدم بر بام تا مه را ببینم          که بودم من به جان دلخواه روزه

نظر کردم کلاه از سر بیفتاد          سرم را مست کرد آن ماه روزه

مسلمانان سرم مست است از آن روز          زهی اقبال و بخت و جاه روز

بجز این ماه ماهی هست پنهان          نهان چون ترک در خرگاه روزه

بدان مه ره برد آن کس که آید          در این مه خوش به خرمنگاه روزه

رخ چون اطلسش گر زرد گردد          بپوشد خلعت از دیبای روزه

دعاها اندرین مه متسجابست          فلک ها را بدرّد آه روز

چو یوسف ملک مصر عشق گیرد          کسی کو صبر کرد در چاه روزه

سحوری کم زن ای نطق و خَمُش شو          ز روزه خود شوند آگاه روزه

بیا ای شمس دین و فخر تبریز          تو ای سر لشکر اسپاه روزه

 

 

کلیات دیوان شمس تبریزی با مقدمه بدیع الزمان فروزانفر ص 874، به نقل از کتاب «روزه درمان بیماریهای روح و جسم»‌ نوشته «سید حسین موسوی رادلاهیجی»

[ ٢۸ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

دکتر جکیل و آقای هاید

نویسنده:‌رابرت لوئیس استیونسون

مترجم: محسن سلیمانی

ناشر: افق

تعداد صفحه: 104

 

 

 

چند وقت پیش بود، فکر می کنم تو فروردین ماه بود که برنامه کتابنامه شبکه 4 تو بخش معرفی رمان، این کتاب رو معرفی کرد: «دکتر جکیل و آقای هاید».

این کتاب یکی از بهترین کتاب هایی است که خوانده ام. نویسنده در دل یک داستان جذاب و گیرا پیام مهمی را بیان می کند. هم داستان زیباست و هم پیام آن. البته این کتابی که من خواندم متن کوتاه شده ی کتاب است. اگر بتوانم متن کامل آن را پیدا کنم حتماً می خوانم.

کتاب در مورد دکتری است به اسم «دکتر جکیل» که به دارویی دست پیدا کرده است که می تواند او را به انسان دیگری تبدیل کند. دکتر جکیل آن آدم تبدیل شده را «آقای هاید» می نامد. آقای هاید، چهره و شخصیت شرور و بد طینت دکتر جکیل است. مثلا دزدی می کند یا کارهای خلاف دیگری انجام می دهد. ابتدا این امر، یعنی تبدیل شدن به یک شخص دیگر و انجام کارهای ناپسند، برای دکتر نوعی تفریح به شمار می رود. ولی با ادامه این کار و بها دادن به شخصیت هاید، اسیر او شده و نمی تواند خود را از او جدا کند. به نوعی آقای هاید تمام وجودش را می گیرد.

من از این داستان این نتیجه و برداشت را داشتم که  شخصیت آقای هاید همان امیال و هواهای نفسانی هر کدام از ما انسان هاست. یعنی هر کدام ما یک «آقای هاید» داریم. یعنی یک شخصیت پنهان (Hide  یعنی پنهان و مخفی). این شخصیت می تواند حرص، شهوت، غرور، طمع، حسادت و خیلی چیزهای دیگر باشد. باید ببینیم که ما با آقای هاید درونمان چه برخوردی داریم. اگر مانند دکتر جکیل بیش از حد به او بها بدهیم و او را مورد توجه بگذاریم و به نوعی اختیار خود را به او واگذاریم، اسیر آن می شویم و باعث می شود که دیگر خودمان نباشیم و زندگیمان از بین برود.

این خود انسان است که باید آقای هاید درونش را کنترل کند نه اینکه تحت تسلط آقای هاید در بیاید.

واقعاً کتاب جالبی است. باید بخوانیدش.

[ ٢٥ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ٧:٤٦ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هوالحق

 

مولای من! آرزو داشتم مرا عبدالمهدی می‌نامیدند. دوست داشتم از همان اوّل، اذان عشق تو را در گوشم زمزمه کرده بودند، ای کاش از ابتدا مرا برای تو نذر کرده، حلقه‌ی غلامی‌ات را بر گوشم افکنده بودند! کاش کامم را با نام تو بر می‌داشتند و حِرز تو را همراهم می‌کردند!

مهدی جان! دوست داشتم با نام نامی تو زبان باز می‌کردم. ای کاش آن اوایل که زبان گشودم، نزدیکانم مرا به گفتن «یا مهدی» وا می‌داشتند!

ای کاش مهد کودکم، مهد آشنایی با تو بود. کاشکی در کلاس اوّل دبستان، آموزگارم، الفبای عشق تو را برایم هجی می‌کرد و نام زیبای تو را سرمشق دفترچه‌ی تکلیفم قرار می‌داد.

در دوره‌ی راهنمایی، هیچ کس مرا به خیمه‌ی سبز تو راه نمایی نکرد.

در سال‌های دبیرستان، کسی مرا با تو – که مدیر عالم امکان هستی – پیوند نزد.

در کتاب جغرافی ما، صحبتی از «ذی طوی» و «رَضوی»[1] نبود.

در کلاس تاریخ، کسی ما را با تاریخ غیبت، غربت و تنهایی تو آشنا نساخت.

در درس دینی، به ما نگفتند «باب الله»‌و «دیّان دین»[2] حق تویی.

دریغ که در کلاس ادبیّات، آداب ادب‌ورزی به ساحت قدس تو را گوش‌زد نکردند!
افسوس که در کلاس نقّاشی، چهره‌ی مهربان تو را برایم به تصویر نکشیدند!

چرا موضوع انشای ما، به جای «علم بهتر است یا ثروت»، از تو و از ظهور تو و روش‌های جلب رضایت تو نبود؟! مگر نه بی تو، نه علم خوب است و نه ثروت؟

کاش درکنار زبان بیگانه، زبان گفت‌و‌گو با تو را نیز – که آشناترین و دیرین‌ترین مونس فطرت‌های بشر است – به ما می‌آموختند! ای کاش – وقتی برای آموختن یک زبان خارجی به زحمت می‌افتادم – به من می‌گفتند: او تمامی زبان‌ها و گویش‌ها و لهجه‌ها ... و حتّی زبان پرندگان را می‌داند و می‌شناسد.[3]

در زنگ شیمی – وقتی سخن از چرخش الکترون‌ها به دور هسته‌ی اتم به میان می‌آمد. اشارتی کافی بود تا من بفهمم تمام عالم هستی و ما سوی الله به گرد وجود شریف تو می‌چرخند.

ای کاش در کنار انواع و اقسام فرمول‌های پیچیده ریاضی، فیزیک و شیمی، فرمول ساده‌ی ارتباط با تو را نیز به من یاد می‌دادند.

یادم نمی‌رود از کتاب فارسی، حکایت آن حکیم را که گذارش به قبرستان شهری افتاد. او با کمال تعجّب دید، بر روی همه سنگ قبرها، سنّ فوت شدگان را 3، 4 و 7 سال و مانند آن نوشته اند. پرسید:‌ آیا اینان همگی در طفولیّت از دنیا رفته‌اند؟ گفتند: این‌جا، سنّ هر کس را معادل سال‌هایی از عمرش که در پی کسب علم بوده است محاسبه می‌کنند.

کاش آن روز دبیر فارسی ما گریزی به حدیث معرفت امام[4] می‌زد و می‌گفت که در تفکّر شیعی، حیات حقیقی در توجّه به امام عصر علیه السلام و معرفت و محبّت و مودّت او و مهم‌تر از آن برائت از دشمنان او معنا می‌شود.

درس فیزیک، قوانین شکست نور را به من آموخت؛ ولی نفهمیدم «نور خدا» تویی و مقصود از «یهدی الله لِنورِه مَنْ یَشاء».[5] از سرعت سرسام‌آور نور (300 هزار کیلومتر در ثانیه) برایم گفتند؛ امّا اشاره نکردند شعاع دین امام معصوم تا کجاست و نگفتند امام در یک لحظه می‌تواند تمام عوالم و کهکشان‌ها را از نظر بگذراند و از احوال همه‌ی ساکنان زمین و آسمان باخبر شود.

وقتی برای کنکور درس می‌خواندم، کسی مرا برای ثبت نام در دانشگاه معرفت و محبّت امام زمان علیه السلام تشویق نکرد. کسی برایم تبیین نکرد که معرفت امام نیز مراتب دارد و خیلی‌ها تا آخر عمر در همان دوران طفولیّت یا مهد کودک خویش درجا می‌زنند.

نمی‌دانستم که عناوینی همچون دکتر، مهندس، پروفسور و ... قرار‌دادهایی در میان انسان‌هاست که تنها به کارِ کسب ثروت، شهرت و منزلت اجتماعی و گاهی خدمت در این دنیا می‌آید؛ اصلاً در این وادی نبودم.

از فضای نیمه بسته‌ی مدرسه، وارد فضای باز دانشگاه شدم. در دانشکده وضع از این هم اسف‌بارتر بود. بازار غرور و نخوت پُر مشتری بود و اسباب غفلت، فراوان و فراهم. فضا نیز رنگ و بو گرفته از «علم زدگی» و «روشن‌فکر مآبی»! خیلی‌ها را گرفتار تب مدرک گرایی دیدم. علم آن چیزی بود که از فلان کتاب مرجع اروپایی یا فلان مجله آمریکایی ترجمه می‌شد؛ از علوم اهل بیت علیهم السلام، دانش یقین بخش آسمانی، کم‌تر سخن به میان می‌آمد!

مولای من! در دانشگاه هم کسی برایم از تو سخن نگفت؛ پرچمی به نام تو افراشته نبود؛ کسی به سوی تو دعوت نمی‌کرد؛ هیچ استادی برایم اوصاف تو را بیان نکرد. کارکرد دروس معارف اسلامی و تاریخ اسلام، جبران کسری معدّل دانش‌جویان بود! نه اینکه از تبلیغات مذهبی، نشست‌های فرهنگی، نماز جماعت، اردوهای سیاحتی زیارتی، مسابقات قرآن و نهج البلاغه و ... خبری نباشد .. کم و بیش یافت می‌شد؛ امّا در همین عرصه‌ها نیز تو سهمی نداشتی و غریب و مظلوم و «از یاد رفته» بودی.

پس از فراغت از تحصیل نیز، اداره‌ی زندگی و دغدغه معاش، مجالی برای فکر کردن راجع به تو برایم باقی نگذاشت!

اینک امّا، در عمق ضمیر خود، تو را یافته‌ام؛ چندی است با دیده‌ی دل تو را پیدا کرده‌ام؛ در قلب خویش گرمای حضورت را با تمام وجود حس می‌کنم؛ گویی دوباره متولّد شده‌ام. تعارف بردار نیست. زندگی بدون تو – که امام عصر و پدر زمانه‌ای - «مُردگی» است و اگر کسی همچون من، پس از عمری غفلت به تو رسید؛ حق دارد احساس تولّدی دوباره کند؛ حق دارد از تو بخواهد از این پس او را رها نکنی و در فتنه‌ها و ابتلائات آخرالزّمان از او دست گیری؛ حق دارد به شکرانه‌ی این نعمت، پیشانی ادب بر خاک بساید و با خود زمزمه کند:

«اَلْحَمدُ اللهِ الّذی هَدانا لِهذا وَ ما کُنّا لِنَهْتدیَ لَوْلا أن هدانَا الله»

 

برگرفته از از کتاب «آشتی با امام عصر علیه السلام» نوشته «علی هراتیان» انتشارات «آفاق» چاپ یازدهم 1389، بخشی از قسمت «آغاز کلام»



[1]. «ذی طُوی» کوهی است نزدیک مکّه، سر راه تنعیم و «رَضْوی» کوهی در غرب مدینه. در دعای ندبه می‌خوانیم: «کاش می‌دانستم ... در کدام سرزمین اقامت می‌کنی؟ آیا در رضوی یا غیر آن یا در ذی طوی؟»

[2]. در زیارت آل یاسین آمده است: «اَلسَّلامُ عَلیکَ یا بابَ الله وَ دَیّانَ دینه.»

[3]. ابوهاشم جعفری، از یاران امام علیّ النّقی علیه السلام، نقل می‌کند: خدمت آن حضرت مشرّف شدم. امام علیه السلام به زبان هندی سخن گفت و من نتوانستم به خوبی پاسخ دهم. در پیش روی آن حضرت سطل کوچکی بود که پر از سنگ‌ریزه بود. امام هادی علیه السلام یکی از سنگ‌ریزه‌ها را برداشت و در دهان مبارک خود نهاد و مقداری آن را مکید. سپس آن را به من مرحمت فرمود. آن را در دهان گذاشتم. به خدا قسم، از نزد آن حضرت برنخاستم مگر این که به هفتاد و سه زبان می‌توانستم سخن بگویم که یکی از آن‌ها هندی بود. القطره 1: 675، به نقل از مناقب ابن شهر آشوب 4: 408 و کشف الغمّه 2: 397.

ابا صلت نیز می‌گوید: حضرت رضا علیه السلام با مردم به زبان خودشان صحبت می‌کرد ... پس از تعجّب من فرمود: ای اباصلت، من حجّت خدا بر مردم ام و خداوند کسی را حجّت قرار نمی‌دهد که زبان آن‌ها را نداند...» بحارالانوار 26: 190.

[4]. حدیث شریف «مَن ماتَ وَ لَمْ یَعرِفْ إمامَ زَمانِه ماتَ میتَةَ  جاهلیَّةِ.» که از احادیث بسیار مشهور و معتبر است و شیعه و سنّی بر تواتر آن تصریح کرده‌اند.

[5]. «خدا هر کس را بخواهد به طرف نور خویش هدایت می‌کند»، قسمتی از آیه‌ی 35 از سوره‌ی نور که در حدیث شریف، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام آن را به امام عصر علیه السلام تأویل فرموده‌اند. تفسیر برهان 4: 72 (ح7643)

[ ۱۸ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ٧:٤٦ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هو النور

 

سلام

پساپس (برعکس پیشاپیش منظورمه) عیدتون مبارک. منظورم عید نیمه شعبان هست.

من که حضرت بهم لطف کرد و عیدیمو داد. واقعا نمی دونم لایق این همه لطف هستم یا نه.

راستش سه شنبه هفته پیش یعنی 5 خرداد رفتم پیش دوتا از دوستام که داشتن با هم صحبت می کردن. نمی دونم بحثشون سر چی بود و چی شد که به اینجا رسید ولی اون دوستم آقا سعید داشت از تجربیاتش می گفت و بحث چرخید و رسید به اینکه چجوری رفت سر کار. می گفت حدود 8 سال پیش مصاحبه داده بوده برای کار تو یه اداره ای که من نمی خوام بگم کجاست و گفته بودن که برو باهات تماس میگریم. می گفت من اصلا امید نداشتم که اونجا منو قبول کنن و برم سر کار. از اون طرف هم مادرش رو برای خواستگاری میفرسته خونه خالش. خلاصه کنم براتون گفت دقیقا روزی که شب نیمه شعبان بود بهم زنگ زدن و گفتن شما انتخاب شدی برای کار و مدارکاتو بیا کامل کن که شروع به کار کنی. می گفت که عیدی شو اونجا از امام گرفت.

وقتی این صحبت ها رو می کرد منم رفتم تو عالم هپروت. با خودم حساب کرده بودم که جواب سربازیم همون طرفای نیمه شعبان میاد. پیش خودم گفتم خدایا یعنی میشه منم کارم شب نیمه شعبان درست بشه و منم عیدی بگیرم؟

پنج شنبه همون هفته یعنی دو روز بعد اون جریان بهم زنگ زدن از نظام وظیفه که دوشنبه بیا برای کمیسیون پزشکی. خلاصه دوشنبه شد و رفتیم نظام وظیفه. تو زمانی که منتظر نشسته بودم تا نوبتم بشه شروع کردم باحضرت درد و دل کردن. گفتم من از شما عیدی می خوام. عیدی منم همین معافیم قرار بدین. می دونم که اگه شما بخوایید حتما میشه. یه کاری کنید که این معافی ما جور بشه.

خلاصه از جور صحبتا. تا نوبتم شد و رفتم و بعد از چندتا سوال و این چیزا چندتا فیش دادن و گفتن اینا رو واریز کن و فردا بیا. من از حولم و استرسی که داشتم یادم رفت بپرسم معافم یانه. ولی فیش ها رو که نگاه کردم دیدم یکیش برای صدور کارت معافیت هست. گفتم خدا رو شکر پس معافیم ردیف شد. ولی هنوز مطمئن نشدم.

فرداش سه شنبه که دقیقا شب میلاد امام بود رفتم و مسئول اونجا بهم گفت که از نظر ما شما معافی ولی باید منتظر جواب قطعی و نهایی که نظام وظیفه استان میده باشیم. اگه بهت زنگ زدن تا یه ماه دیگه که باید با یه عکس بری نظام وظیفه ورامین. ولی اگه بهت زنگ نزدن تا سه ماه دیگه کارتت میاد.

اصلا تو حال خودم نبودم. نمی دونستم به خاطر معافیم خوشحال باشم یا بخاطر این عیدی خوبی که حضرت بهم داده و منو آدم حساب کرده گریه کنم. اصلا یه حسی داشتم.

 

قربون مهربونی لطف حضرت. دوبار ازش درخواست داشتم دست رد به سینم نزده. کاش منم بتونم خواسته های ایشون رو انجام بدم :((

اولین چیزی که ازشون خواستم موقع امتحان برای گواهینامه بود. برای گواهینامه به لطف حضرت هم شهری هم آیین نامه با همون امتحان اول قبول شدم. یکی بود خودش ماشین داشت با پرشیا اومده بود محل امتحان با این حال 3 بار رد شده بود. منی که هیچی از ماشین نمی دونستم و تو همون 10 جلسه آموزشگاه یاد گرفته بودم با همون امتحان اول قبول شدم.

دومین خواستمم از حضرت همین معافیم بود.

 

واقعا امام مهربونی داریم. به نظر من واقعا گنج گرانبهایی هست که داریم و ازش غافلیم. پیشنهاد می کنم که شما هم دستتون رو طرف ایشون دراز کنید. اگه واقعا از صمیم قلب باهاشون صحبت کنید و خواستتون رو بگید مطمئن باشید که دست خالی بر نمی گردید. من دو دفعه امتحان کردم جواب گرفتم. شما هم امتحان کنید

[ ۱٥ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ٩:۱٦ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هوالخالق

 

وقتی به کودکی می‌گویی: «دوستت دارم»، می‌گوید: «اگر راست می‌گویی، برایم بستنی بخر!» این سخن نشان می‌دهد که بچه‌ها به خوبی می‌دانند که دوستی و عشق، علامت و نشان دارد و نشانه‌ی آن، عمل و حرکت است. ما هم اگر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را دوست داریم، باید دست به کار شویم و به دستورهای خداوند که از طریق پیامبر صلی الله علیه و آله و اهل بیت علیهم اسلام به دست ما رسیده است، عمل کنیم. وجود نازنین آن حضرت هم فرموده است:‌«فلیعمل کل اثر منکم بما یقرب به من محبتنا و یتجنب مایه فیه  من کراهتنا و سخطنا؛ (احتجاج، ج9، ص323) پس هر یک از شما باید کاری کند که وی را به محبت و دوستی ما نزدیک سازد و از آنچه خوشایند ما نیست و باعث کراهت و خشم ماست، دور شود». اگر منتظر او هستی، باید عملی انجام دهی؛ چرا که انتظار فرج، خود، عمل و بلکه افضل اعمال است: «أفضل الأعمال انتظار الفرج». (بحارالانوار، ج52، ص140)

امام صادق علیه السلام فرمود: «من سر أن یکون من أصحاب القائم فلینتظر و لیعمل بالورع و محاسن الأخلاق و هو منتظر؛ هر کس دوست دارد از اصحاب قائم باشد، انتظار او را بکشد و تقوا پیشه کند و به محاسن اخلاق، پای بند باشد که در این حالت، او منتظر (واقعی) است.»

هنگام تلاش و تحرک، همین حالاست. قرآن به صراحت می‌گوید: «کسانی که پیش از پیروزی، انفاق و جهاد می‌کنند، با کسانی که پس از پیروزی، جهاد و انفاق می‌کنند، برابر نخواهند بود؛ بلکه فضیلت گروه اول، بیشتر از گروه دوم است: «أُوْلَئکَ أَعْظَمُ دَرَجَةً مِّنَ الَّذِینَ أَنفَقُواْ مِن بَعْدُ وَ قَتَلُواْ  وَ کلاًُّ وَعَدَ اللَّهُ الحُْسْنىَ‏  وَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ (حدید/10). امروز – که روزگار پیش از ظهور است – هنگام حرکت، کار و اقدام و قیام است. بیداری امروز، هنر است و ارزش دارد؛ وگرنه در فردای روزگار – که ایام با برکت ظهور است – همه، اهل حرکت و تلاش‌اند. بیداری پیش از آفتاب، ارزشمند است و الّا با آمدن آفتاب، همه بیدار می‌شوند.

 

منبع: امان (دوماهنامه معارف و فرهنگ مهدوی)/ شماره 30/ خرداد و تیر 1390/ صفحه 61

[ ۱۱ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

در قطب شمال، گرگ‌ها را این گونه شکار می‌کنند:

روی تیغه‌ی برنده مقداری خون می‌ریزند و آن را در قالب یخی قرار داده و در طبیعت رها می‌کنند. گرگ آن را می‌بیند و یخ را به طمع خون لیس می‌زند. یخ روی تیغه کم کم آب می‌شود و تیغه تیز، زبانِ کرخت و بی‌حس شده گرگ را می‌برد. گرگ خون بیشتری می‌بیند و به تصور این که شکار و طعمه خوبی پیدا کرده بیش‌تر لیس می‌زند، اما نمی‌داند یا نمی‌خواهد بداند که با آن حرص وصف ناشدنی و شهوت سیری‌ناپذیر، دارد خون خودش را می‌خورد.

و بالاخره آن‌قدر از آن گرگ زبان بسته خون می‌رود تا به دست خودش کشته می‌شود؛ نه گلوله‌ای شلیک می‌شود، و نه حتی نیزه‌ای پرتاب، اما گرگ با همه غرورش سرنگون می‌شود.

    فقط از گرگ‌ها نگوییم! سری هم به خودمان بزنیم که ممکن است طمع، شهوت، پول، قدرت، تکبّر، حبّ جاه و مقام و فخر فروشی، ما را چون گرگ‌ها به چنان سرنوشتی گرفتار کند! نه گلوله‌ای و نه نیزه‌ای، هلاکت به دست خودمان!

     

    منبع: خانه خوبان، شماره 74 و 74، اسفند 93 و فروردین 94، صفحه 54

    [ ٥ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ٧:۳٢ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]
    .: Weblog Themes By SibTheme :.

    درباره وبلاگ

    صفحات دیگر
    امکانات وب