علم برای همه
وبلاگی در رابطه با مطالب علمی، آموزشی، کتاب، شعر و ... 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

سلام عرض می کنم خدمت همه شما دوستان

شاید گلایه کنید که چرا برگشتم به وبتون سر نزدم.

ولی اینطور نیست. به همگی سر زدم. ولی نمی دونم چرا نمی تونم تو بلاگفا نظر بزارم. میگه سرویس در دسترس نیست.

خواستم از دوستان خوبم خانم ها سیده عامره، بهاره، شیوا، سمیرا و زهرا معذرت خواهی کنم و بگم که وبتون رو خوندم ولی نتونستم نظر بدم.

ممنون

[ ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ٧:٢۱ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]

هو الواسع

 

سلام

ممنونم از همه شما دوستان که در نبودم میومدین و سر می زدین بهم و پیگیر بودین که من کجام.

راستش تو این مدت که نتم قطع بود فرصتی برام پیش اومد تا یکم به دنیای واقعیم برسم.

اول بگم اقدام کردم برای گرفتن معافیت پزشکی. همه مراحلشم انجام شده و منتظرم تا جواب معاینه پزشکی بیاد. اواسط خرداد ماه گفتن جواب میاد. دعا کنید که معاف بشم و دو سال وقتم هدر نره.

دیگه اینکه کلا زدم تو کار کتاب. اول با نمایشگاه کتاب شروع کردم. با دوستم که تو یه انتشاراتی کار می کنه صحبت کردم گفت که یه صندوقدار برای نمایشگاه کتاب (منظورم نمایشگاه بین المللی کتاب تهران هست که تموم شد) می خوان. گفتم خوبه از همین جا شروع می کنیم. خلاصه من وارد نمایشگاه شدم و غرفه دار بودم. البته کار اصلیم همون صندوقداری بود ولی خب کلا می چرخیدم تو غرفه.

از خود نمایشگاه بگم؛ خیلی عالی بود. اصلا فکرشو نمی کردم اینقدر جالب باشه. پیدا کردن دوستان جدید، پرسه زدن بین کتاب های مختلف، دیدن و هم صحبتی با افراد مختلف و ... .

این انتشاراتی که من کار می کردم کتاب های لاتین وارد می کنن و میفروشن. برای همین هم ما تو قسمت لاتین بودیم. و چون کتاب های تخصصی بود و بیشتر هم پزشکی، اکثر مراجعه کننده های ما افراد با تحصیلات بالا بود. منظورم ارشد و دکترا و استاد دانشگاه و نماینده های دانشکده های علوم پزشکی و اینجور افراد.

البته کار و رفت و آمدش یخورده زیاد بود. نمایشگاه تو روزهای عادی از 10 صبح بود تا 7 عصر. منتها چون خونه ما پاکدشت هست، من 4 ساعت تو راه بودم. 2 ساعت رفت و 2 ساعت هم برگشت. ما غرفه دارا هم باید ساعت 9 صبح می رفتیم. این بود که 7 صبح از خونه می زدم بیرون و 9 شب میومدم خونه. روزهای تعطیل که تمدید میشد 10 شب می رسیدم خونه. 12 ساعت سر کار بودن و 4 ساعت رفت و آمد واقعا خسته کننده بود. ولی با همه این احوال کارم رو خیلی دوست داشتم و برام شیرین بود.

یه دوستی تو غرفه مون پیدا کردم به اسم مسعود. واقعا پسر خوبی بود. با هم خیلی جور شدیم. بودن در کنار اینجور افراد واقعا لذت بخشه. خون گرم و صمیمی و تا حدودی هم اخلاق و روحیاتمون بهمدیگه می خورد. همسایه هامون هم افراد خوبی بودن. با اونا هم رابطه خوبی داشتیم. روز آخری کلی عکس با هم گرفتیم. البته با گوشی یکی از بچه های غرفه روبروییمون. گفتم یادت باشه بعدا برام بلوتوث کنی گفت باشه. ولی وقت نشد بلوتوث کنه. آخه شروع کردیم به جمع کردن و بعدش هم که اونا زودتر از ما رفتن. ولی یادشون همیشه تو ذهنم می مونه. مخصوصا بهار خانم که دوتایی پیگیر مسابقات رادیوی نمایشگاه بودیم. یه بار تو غرفه نشسته بودم داشتم فاکتورهای فروش رو مرتب می کردم اصلا حواسم به هیچ جا نبود. این بهار خانم با سرعت اومد سمتم گفت چی میشه؟ شاهنامه ی چی بود؟ خلاصه داشت جواب سوال رو می پرسید. منم از همه جا بی خبر گفتم «چی شده» (با حالت بچه فامیل دور). بنده خدا خندش گرفت گفت ولش کن به کارت برس. روز آخر هم جواب سوال رو به هزار بدبختی پیدا کردم بهش گفتم. خودم که شانس نداشتم حداقل ایشون برنده شد. مبارکش باشه یه کتاب به زبان ترکی استانبولی برد J

یه خوبی هم که سالن ما داشت این بود که نسبت به قسمت ناشران عمومی و ناشران آموزشی و کودک و نوجوان خلوت تر بود. من که رفتم قسمت ناشران عمومی برای خودم کتاب بخرم سردرد گرفتم. خدا رو شکر کردم که سالن ما خلوت تره.

خلاصه که کلا نمایشگاه خیلی خوب بود. امیدوارم که بازم موقعیتش پیش بیاد و برم اونجا.

دیگه اینکه قراره از فردا (چهار شنبه 30 اردیبهشت) تو همین شرکت انتشاراتی که صندوقدارش بودم کار کنم. البته فعلا به صورت آزمایشی تا جواب سربازیم بیاد که آیا معافم یا باید برم آش بخورم. دعا کنید که معافیم بیاد.

فعلا چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه.

 

عکس ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ] [ امین پازوکی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

صفحات دیگر
امکانات وب